
سلام به همه!
من از پاییز پارسال، نوشتن یه داستان (که هنوز نمی دونم قراره کوتاه باشه یا بلند!) رو شروع کردم، به اسم «پیچیده». چند فصلشو نوشتم تا الان. خیلی وقفه افتاد بین نوشتنش و واسه همین پیشرفت زیادی نکرده. حالا می خوام کم کم بذارمش اینجا که بخونید و نظر بدید!
اولین چیزی که گذاشتم، «مقدمه» هست!
.
.
.
مقدمه
.
.
سکوت،
سکوت،
گرد و غبار،
صدایی بی تصویر،
تصویری ناتمام،
انعکاس شکستن،
و باز هم سکوت...
3 comments:
پس شما هم دل از شعر کندید؟ نمی گم دل کندید بهتره بگم وارد داستان نوشتن شدید!
من کلی خوشم میاد از خوندن نوشته های ملت... میشه دید آدم ها رو توش دید!دیدن رو دید! جمله ی خفنی بود از فرمایشات خودم...
ببینم چه می کنید ;(
من نمی تونم نظری بدم .آخه توکه چیزی ازش نگفتی .تازه اگر نظرم ها رو میخوای .می دونی باید جنبشب داشته باشی؟منظورم انتقاد پذیری ساده نیست.اینه که تو بتونی با نظرات و راهنمای های که میشی راه دروستی برای داستانت پیدا کنی که این اصل حرکته
khob man entezar nadaram dar morede in moghaddame nazar bedid! :D yani hagh darid, chizi vase nazar dadan nadare! :P
va ye chize dige! har ki az dastan enteghad kone man midunam o un! :D (kidding!) sa'y mikonam enteghadpazir basham :)
Post a Comment