Friday, September 28, 2007

پیچیده - مقدمه


سلام به همه!

من از پاییز پارسال، نوشتن یه داستان (که هنوز نمی دونم قراره کوتاه باشه یا بلند!) رو شروع کردم، به اسم «پیچیده». چند فصلشو نوشتم تا الان. خیلی وقفه افتاد بین نوشتنش و واسه همین پیشرفت زیادی نکرده. حالا می خوام کم کم بذارمش اینجا که بخونید و نظر بدید!

اولین چیزی که گذاشتم، «مقدمه» هست!

.

.

.

مقدمه

.

.

سکوت،

سکوت،

گرد و غبار،

صدایی بی تصویر،

تصویری ناتمام،

انعکاس شکستن،

و باز هم سکوت...


Tuesday, September 18, 2007

در باب رفاقت

به نام خدایی که دوستی را آفرید

اول یه توضیحی بدم. من این متن رو حدود یک سال پیش نوشتم. از اون موقع تا حالا نگهش داشتم و جایی نذاشتمش، به این امید که شاید اوضاع عوض شه یا اینکه شاید من اشتباه می کنم! ولی اوضاع که عوض نشد هیچ، روز به روز هم داره بدتر می شه! (متأسفانه)

جملات قصار و سخنان معروف و ... راجع به دوستی زیاد هست. ولی...

دلم لک زده واسه یه جو رفاقت، واسه یه جو صداقت. واسه سر سوزن مردونگی، توی این زندگی که کار همه شده در بدری و آوارگی. نمی دونم، همه می گن تقصیر زمونه س. ولی اینا همه ش بهونه س. زمونه یعنی چی؟ زمونه واسه ی کی؟ زمونه یعنی ما! رفتار ما! افکار ما! کی زمونه رو می سازه؟ کی این بازیو می بازه؟ کی می بره؟ کی آخرش در بدره؟ شاید راست بگن؛ ولی به نظر من، هیچ عذری پذیرفته نیست. تا کی باید به خاطر خودخواهی بقیه گریست؟ بچه که بودم خیال می کردم رفاقت یعنی با هم بازی کردن، همدیگرو تو درس خوندن یاری کردن؛ گذشته اون زمون، دیگه نه من همون بچه ی دیروزیم نه اون. همه چیز عوض شده؛ بی وفایی و دورویی به جون آدما مرض شده. هیچ کس خاطر کسی رو نمی خواد. تو درموندگی و بیچارگی، کسی واسه ی کمک و همدلی نمیاد. رفاقت! دوستی! کو؟ اصلاً یعنی چی؟ از هر کی بپرسی دوست یعنی کی، رفاقت یعنی چی، می گه «دوست آن است که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی». قبول. ولی واسه دست گرفتن، باید بفهمی کی پریشان حاله! این روزا کی واسه این چیزا ارزش قائله؟ من؟ تو؟ به خدا هیچ کس! صداقت! عجب کلمه ای! خیلی سخته تو دنیای رفاقت، اگه رفاقتی باشه، بگردی دنبال صداقت. گشتم نبود، نگرد نیست! نه اینکه فکر کنی صداقت چیز گرونیه! نه! آدما خیلی ارزون شدن. رفاقت و صداقت به ناچار گرون شدن. واسه کی دارم حرف می زنم؟ آدما همه کر شدن؛ حتی شما دوست عزیز! دیگه با بلندترین صدای زنگ ساعت هم بیدار نمی شن. امروز، اگه یه جا، اتفاقی، یه ذره، بر فرض محال، رفاقتی پیدا کردی، دو دستی بچسبش! فردا همونم پیدا نمی شه! خیلیا همون یه ذره هم ندارن. آخه مگه بیکارن، بگردن دنبال یه چیز نایاب، با قیمت بالا، که فردا بِدَنِش به باد هوا؟! منم کم کم دارم مثل بقیه می شم؛ ارزون! که هر کس و ناکسی که از راه رسید، ادعای رفاقت بکنه! ادعای صداقت بکنه! نه، دیگه برام فرقی نداره. دوستی یا دشمنی؛ صداقت یا دورویی. دیگه خسته شدم. می خوام بخوابم. اگر فردایی بود، اگر رفاقتی دیدی، رفاقتِ با صداقتی دیدی، خبرم کن. اگه نصفه شب هم بود، بیدار می شم. شاید ذره ای از رفاقتای گذشته رو پیدا کنم. شب بخیر.

Friday, September 14, 2007

بی خیال بابا

مردم به نظر من 2 دسته ان. یک: اونایی که واسشون مهمه بقیه چه فکری می کنن در موردشون. دو: اونایی که براشون مهم نیست دیگران چی فکر می کنن درباره شون!

اگه جزو دسته ی اولی، حتماً باید اینو بخونی! چون این در مورد تو هم هست. اگر هم جزو دسته ی دومی، باز هم اینو بخون و تظرتو راجع بهش بگو! چون من فکر می کنم که خودم در دسته ی اول طبقه بندی می شم و واسم مهمه که تو نظرت در مورد این متنی که نوشتم چیه!

پس درهر صورت لطفاً اینو بخون!

(اینا فقط نظر شخصی منه و هیچ ارزش دیگری ندارد!)

دسته ی اول: چرا واسه ی این عده مهمه این مسأله؟ و اگه مهمه، چقدر مهمه؟ (که از این لخاظ دوباره می شه این افراد رو در طبقه بندیهای مختلفی قرار داد. ولی من فعلاً یه نگاه کلی به این گروه می کنم). به نظر من تو این دسته بودن یه سری خوبیها و یه سری بدیها داره. خوبیهاش اینه که آدم بیشتر سعی می کنه رو رفتارش و کارایی که می کنه فکر کنه. بیشتر به اطرافش دقت بکنه. و همه ی اینا باعث می شه که (معمولاً) فرد اجتماعی تری باشه و بهتر بتونه آدما رو درک کنه. ولی نکته ی مهم اینجاس: اگه بیش از حد به بقیه فکر کنه و بیش از اندازه ی معقول رفتارشو کنترل کنه، باعث می شه اثراتی کاملاً متضاد داشته باشه. بعد از یه مدت گوشه گیر می شه و همش نگرانه که «نکنه من این کارو بکنم و یکی یه چیزی بگه» و یا پیش خودش بگه «مگه من چی کار کردم که اینجوری با من رفتار می کنه؟» و مسائلی از این دست. (من هر دو نمونه رو بین دوستام و آشناهام دیدم).

بدیهاش اینه که (در ظاهر) آدم مقداری محدود می شه و تعدادی از آزادی عمل هاشو از دست می ده. برای انجام دادن هر کاری باید همه ی جوانب (منظور جوانب انسانیه) رو در نظر بگیره و بعد از کلی فکر کردن عمل کنه.

البته این در ظاهر بده. (اگه درست عمل کنن). اگر هم یه وقت کاری کرد که بقیه مخالفت کردن یا ناراحت شدن، کلی عذاب وجدان پیدا می کنه و پشت دستشو داغ می کنه که دیگه تکرار نشه!

اما موضوع در مورد افراد گروه دوم پیچیده تر و شاید جذابتره. افرادی که توی این دسته قرار می گیرن، سه حالت دارن. یک: افرادی که بقیه اصلاً براشون مهم نیستن (با خودخواهی فرق داره!) یا به اصطلاح افراد بی خیال. این جور آدما هر کاری که به نظرشون درست می یاد (یا حتی در بعضی موارد می دونن کارشون غلطه! ولی...) رو انجام می دن و این کار ممکنه مفید/بی اثر/مضر باشه. نمونه ی افرادی که کارهای بی اثر یا مضر انجام می دن تو جامعه ریخته! از این به بعد فقط کافیه یه ذره دقت کنید به رفتار آدما. به جرئت می تونم بگم 90% آدمای دسته ی دوم، کارای بی اثر یا مضری انجام می دن! فقط 10% هستن که اعمالی رو انجام می دن که به حال بقیه مفیده. دو: کسایی که عمداً و مخصوصاً سعی می کنن به احساسات و افکار دیگران اهمیت ندن و خودشونو به بی خیالی می زنن. حتماً شما هم با این گونه انسانها برخورد داشتید. (آدم واقعاً نمی دونه خودشو بکشه، یا اونا رو؟!). به نظر من این آدما خیلی زود از اجتماع طرد می شن، مگه اینکه تو یه جامعه ی مثل خودشون قرار بگیرن. که این اجتماعات هم (معمولاً) دوام چندانی ندارن. (من یه نمونه از این گروه ها رو می شناسم!). سه: اونایی که نسبت به دیگران و تفکرات اونها نسبت به خودشون بی توجهن، و فکر می کنن هر کاری که می کنن، بقیه باهاش موافقن! بیشتر توی این فکرن که «چه کاری بکنیم؟» تا اینکه «چرا این کارو بکنیم؟!». اکثر این افراد خیلی دیر متوجه عکس العمل های دیگران در برابر اعمال خودشون می شن و وقتی متوجه می شن که بقیه باهاشون مخالفت می کنن. از اونجایی که این آدما فرض رو بر این گذاشتن که همه با نظرات و اعمالشون موافقن، موافقت بقیه ارزش چندانی براشون نداره. به همین دلیل تا وقتی که مخالفتی باهاشون نشه، به یکدندگی خودشون ادامه می دن.

اما این دسته هم مزایا و مضراتی داره! مزایاشو که حتماً می دونید! بی خیالی و راحت زندگی کردن و ... . مضراتش هم که احتیاجی به گفتن نداره. نادیده گرفتن بقیه و احساساتشون چیزیه که همه باهاش برخورد کردیم.

هدف من از نوشتن این مطالب، اینا بود:

- یه مقایسه ی اجمالی از این دو گروه داشته باشم.

- یه سری حرفایی که می خواستم بگم رو بگم.

- و از شما بخوام که نظرتونو راجع به این حرفا بگید! و بگید که به نظر خودتون جزو کدوم دسته اید؟

Wednesday, September 12, 2007

روزگار


ما غوطه ور چاه خیالیم هنوز

دل در گرو ترس و هراسیم هنوز

دل در ره این جهان نداریم، دریغ

کاندر طلب سوز و گدازیم هنوز

هر کو که ز ما کمی کمک می خواهد

خود در طلب کمک رسانیم هنوز

در پیچ و خم زمانه ما گم شده ایم

وز گردش آن فکر فراریم هنوز

شب در گذر و هجرت غم نزدیک است

افسوس که ما در پی خوابیم هنوز

دانی ز چه رو ز روزگار افسردیم؟

چون در تب خود تشنه ی آبیم هنوز

Saturday, September 01, 2007

سوز و گداز


(به: یه بنده ی خدا!)

ما در تب و در حسرت و در سوز و گدازیم

چون یار نیامد که به او رنگ ببازیم

او روشن و در گلشن و در شادی و بزم است

ما در صف رزمش به جهان سخت بتازیم

زان روی مهش، چشم تَرَش، قامت والا

آیا که شود بر ورقی نقش بسازیم؟

در فکر و در اندیشه که چون فخر فروشد،

آنگونه که شاید به رخ یار بنازیم

در معبد قلبش به نمازیم و زیارت

بشکن بت دل را، که در راز و نیازیم

رخسار و را از پس آیینه چه سود است؟

گوهر به صدف باشد و ما چنگ نیازیم

دردی به دل انداخته کز آن نشود دور

ما را نبود چاره، بسوزیم و بسازیم