Sunday, March 25, 2007

1, 2, 3, ..., 18!

یعنی هیجده سال شد؟؟؟؟
چند شب پیش داشتم فکر می کردم که تو این 18 سال، چی شده، چه کارایی کردم، چه چیزایی باعث شده به این جایی که الان هستم برسم. یه چیزایی پراکنده اومد تو ذهنم. یه ذره بیشتر که فکر کردم، دیدم واقعاً تا حالا کار خاصی نکردم. به جز درس خوندن و اینور اونور رفتن و زندگی! پس تصمیم گرفتم بیشتر به این فکر کنم که تو این سالا چه اتفاقایی افتاده. اینا به فکرم رسید
...
تا 5-4 سالگیم که زیاد چیزی یادم نمیاد! واقعاً عجیبه ها! بعضیا حتی یادشونه تو 2 سالگی انگشتشونو کردن تو چش باباشون! من هیچی یادم نمیاد... بگذریم. می رسیم به 7-6 سالگی که رفتم مهدکودک و بازم چیز زیادی یادم نیست! یه سری خاطره از مهدکودک دارم. از خونه ی چند تا از فامیلامون، مادربزرگم (البته الان نه پدربزرگ دارم نه مادربزرگ!) و چند تا چیز دیگه. کلاس اول دبستان و مدرسه ی فردوسی. یه خانومی بود معلممون، خانوم آشوری (یا عاشوری!) به مامانم می گفت این بچه همه چی بلده! شما باید می ذاشتیدش دوم دبستان! (از همون بچگیام باهوش بودما!) زیاد از اون مدرسه خوشم نمیومد. کلاس دوم دبستان، مدرسه ی جهاد. همون طرفای مدرسه ی قبلیم بود. فکر کنم معلممون خانوم علیزاده بود. اونجا بود که با سامان و آرش آشنا شدم. گلبول بازی می کردیم تو حیاط! کلی بچه ی شر و شور داشتیم تو کلاس. کلاس سوم دبستان، آقای خاکسار میومد تو کلاس واسمون ارگ می زد! یادش بخیر... کلاس چهارم، آقای یونسی. آخرای سال یه بار رفتیم پارک جمشیدیه، به قله ی 2000 متریش صعود کردیم! کلیم حال کردیم!!! هنوز عکسی که اون روز انداختیمو دارم. چقدر کوچولو بودیما! آقای یونسی یه پسر کوچولوی موطلایی بامزه داشت! خیلی باحال بود! هی می دویید اینور اونور ما می خندیدیم! یه معلم خوشنویسی داشتیم، خانوم بود! این بدبختو انقد اذیت کردیم تا آخر گریش گرفت از کلاس رفت! کلاس پنجم... قلدرای دبستان شده بودیم، هی زور می گفتیم به بقیه! آخر سالم که یه امتحانی دادیم و رفتیم (به قول دوستان) تیزهوشان! از اینجا قاز جدیدی تو زندگیمون شروع شد! البته یه سری بدی هم داشت. چون اون موقعها می رفتم کلاس کاراته، یه ذره مونده بود تا کمربند سبز بگیرما! دیگه رفتیم علامه حلی و درس و بدبختی، نشد ادامه بدم. وگرنه الان یه چند تا کمربندم خودم اختراع کرده بودم! سال اول راهنمایی که محیط جدید بود و چیز زیادی نفهمیدیم. فقط خوبیش این بود که از دبستان سامان و آرشو می شناختم، زیاد احساس غریبی نمی کردم. سال دوم راهنمایی، بهتر شد. رفتیم تو کار روبات و از این چیزا! دو تا فوتبالیست کوچولو ساخته بودبم، (یه دروازه بان، یه بازیکن) با کنترل سیمی راه می بردیمشون. تو مسابقات مدرسه ای تا فینال رفتیم، یادم نیست چی شد که مجبور شدیم با یه تیم دیگه ادغام بشیم! (ناساک کولر داره!) دروازه بان رو ما دادیم، بازیکن رو اونا. اونجاها بود که گروه ناساک جون گرفت! (به افتخارششششش!)خلاصه... (نمی گم کی برد فینالو تا تو کفِش بمونین!) تابستون شد و یکی-دو ماهی ما با خانواده رفتیم آلمان. قرار بود بمونیم؛ حتی گودبای پارتی هم دادیم! ولی خوشمون نیومد برگشتیم! اینم از تابستون ما. سال سوم شد و فهمیدیم که آرش و سامان اقلو رو ساختن! (یه ماشین تک نفره ی بنزینی) اونسال کلی برنامه ی هیجان انگیز واسه سمینار مدرسه داشتیم! اقلو رو تر و تمیز کردیم، موانع طبیعی تو حیاط درست کردیم؛ یه نمایش خیلی باحال تو سمینار با اقلو دادیم که مورد تشویق علاقمندان واقع شد!!! آخر سال هم که امتحان ورودی دبیرستانو دادیم و رفتیم دبیرستان. راستی تابستون اون سال هم با بر و بچ (5 نفر بودیم) رفتیم تور لرستان و اونورا که خیلی خوش گذشت! بهترین سفر عمرم بود. دیگه... از اینجا به بعد یه ذره سرعتو زیاد می کنم که حوصلتون سر نره. سال اول دبیرستان و محیط جدید و المپیاد ریاضی و امتحانای مزخرف و فیل افکن ریاضی (همش زیر سر اون نصیر «...» بود!) و نمره های افتضاح. (البته ناگفته نماند که من نمره هام و معدلم همیشه خوب بودا! همیشه معدلم بالای 19 بود) سال دوم دبیرستان و المپیاد فیزیک و سمینار علوم و فنون و دوباره به نمایش گذاشتن اقلو (که با نامردی هر چه تمامتر، جایزه ی بهترین پروژه رو به ما ندادن!) و اتفاقای دیگه... سال سوم دبیرستان و بالاخره به این نتیجه رسیدن که المپیاد شیمی خوبه و شیمی خوندن و کیف کردن و مرحله اول شیمی و قبول شدن. از اون به بعد سر کلی از کلاسا نمی رفتیم؛ تو عید اردوی بسیج رفتیم که خیلی خوش گذشت. بعدشم که مرحله دوم و امتحان نهایی و تو تابستونم که دوره المپیاد و ....... آخرش طلای شیمی و خوشحالی!!! :) 3 ماه علافی بعدش و شروع شدن دوره ی جهانی که تا الان در خدمت شمام! بسه دیگه! حوصلتون سر رفت
...
واقعاً زود نگذشت؟؟؟
آخی
:((
...

Monday, March 12, 2007

Gone...


کوششی بی حاصل، تا به اعماق سکوت
و تو اکنون غافل، سعی در آزادی یک فریاد
می توان خود را دید، در پس چهره ای غمگین و سپید
که پر از فریاد است، که فقط آینه از دیدن آن دلشاد است
به زمین افتادی، که کسی برخیزد
دستی از روی محبت گبرد
ز زمین بر پاخیز، که محبت ها رفت
دست ها پر ز رذالت شده است
قلب ها خانه ی ذلت شده است
چشم آیین خیانت شده است
و تو اکنون غافل، سعی در آزادی یک فریاد
از نگاهت همه دنیا پیداست
....

Friday, March 09, 2007

زندگی سگی

این دفعه نمی خوام شعر بنویسم. حال شعر گفتن ندارم. به هیچی نمی تونم فکر کنم. می خوام بخوابم؛ نمی خوام هیچ صدایی بشنوم. اگه یه ذره دیگه این وضعیت ادامه پیدا کنه، نمی دونم که بازم می تونم تحمل کنم یا نه... فقط می خوام همه چی تموم شه؛ مهم نیست خوب تموم شه یا بد. فقط می خوام تموم شه! همین الان
خدایا
...
سرم داره می ترکه. به زور دارم اینارو می نویسم. چرا این زندگی این جوریه؟ این زندگی سگی تا کی می خواد ادامه داشته باشه؟ تا حالا به این نتیجه رسیدی که تو زندگی، هیچ کس به درد آدم نمی خوره به غیر از خود آدم؟؟ حالا من به این نتیجه رسیدم که بعضی وقتا خودمم به درد خودم نمی خورم... مثل همین الان
فقط می خوام بخوابم
ولم کنید، نمی خواد دلداریم بدید. نمی خواد بگید "منم اینجوری شدم". نمی خواد
اه
...

Saturday, March 03, 2007

Sleep...


خواب

جاده های بی سرانجام سیاهی، در پس هر کوره راهی
می رسد آنجا که هر دم، هر دقیقه
پر شده است از آرزوها و خیال و وهم و پندار
خواب شیرین و بسی انسان بیدار
خفتن و خوابی ندیدن، خواب از چشم سیاهی ها بریدن
لحظه ها سنگین و تاریک
در خفا رد می شوند از جاده های سرد و باریک
گه گداری کورسویی
دور از انسانهای بیدار
پشت کوهی از همه نیرنگ و تزویر
می زداید اندکی گرد و غبار
اما
آن که تصویرش کمی تار و کمی خسته
گوش بر نجوای شب بسته
می رسد از راه
کم کمک رد می شود از روبرویت
می رود سوی سیاهی و تباهی، سوی مردم
بی رمق گام بر می دارد
صدایش می کنی... لبهای خود بسته
نگاهش می کنی
رفت
...

11-12-1385





My New Blog

Hi Everybody!!!
From now on, this will be my NEW blog! But the previous one (www.kavehmatinkhoo.persianblog.com) is still available///
I will mostly write my poems here; I hope you enjoy them...
AND I'll appreciate any comment on them!
good luck...