Monday, October 01, 2007

پیچیده - فصل یک

1

ساختمانی رنگ و رورفته، درها و پنجره هایش شکسته، سفالهای سقف شیروانیش ریخته، لباسهای از-چندین-سال-پیش خشک شده ی هنوز آویزان روی بند، ساکنان شیون-در-گلو مانده ی غافلگیر شده، و استخوان های سگی کنار در ورودی، منظره ای دلنواز روبروی چشمانم پدید آورده است! بی اختیار راهم را کج می کنم و به سوی دیگر برمی گردم؛ این منظره هم دست کمی از دیگری ندارد. سرم را بالا می گیرم و تا انتهای خیابان سنگفرش شده را برانداز می کنم؛ گویی سنگفرش های خیابان سالهاست که پای رهگذری را روی خود حس نکرده اند. مسیرم را در امتداد خیابان دنبال می کنم. جرأت ندارم اطرافم را نگاه کنم؛ می ترسم دوباره با تصویری که چند ساعت پیش دیدم، روبرو شوم. وحشتناک بود! چند خیابان پایین تر ؛ مردی جلوی خانه اش ایستاده بود و با چنگکی فلزی و چاقوی پنیرخوری، پسری را که به نظر فرزندش بود، سلاخی می کرد! مرد بدون توجه به عبور من، که فکر می کنم تنها عابر چند سال اخیر در این شهر باشم، چاقو را در پهلوی پسرک فرو کرده بود. از هیچ کدام کوچکترین صدایی شنیده نمی شد. بی حرکت و ساکن در آغوش یکدیگر بودند.

فقط آن مرد و پسر نبودند که بی حرکت و بی صدا دیدمشان. همه ی کسانی که از دیروز تا حالا دیده ام، این گونه بودند. ناگهان پایم روی جسمی تیز می رود. اه! میخ های لعنتی! در این دو روز، خیلی از این میخ ها در کفشم فرو رفته اند. بعد از خارج کردن میخ از ته کفشم، سرم را بالا می آورم. فقط چند متر از آن ساختمان متروک دور شده ام. سمت چپم ماشینی سبز رنگ و قدیمی پارک شده. پنجره هایش همه بسته است. شیشه هایش تیره است. داخل ماشین را نمی توان به راحتی دید. خم می شوم و صورتم را به شیشه نزدیک می کنم تا نگاهی به درون آن بیندازم. هیچی. نه! کسی هست! روی صندلی عقب دراز کشیده. تقریباً چمباتمه زده. کلاهی پشمی را در دستانش گرفته است. با دستم ضربه ای به شیشه ی عقب می زنم. هر چند می دانم که او هم، مثل همه ی کسانی که قبلاً دیده ام، هیچ عکس العملی نشان نخواهد داد. بدنم را راست می کنم و به سمت دیگر خیابان نگاه می اندازم. هنوز همان ساختمان قدیمی پیش رویم است. به خودم قول می دهم که تا پایان خیابان، دیگر سرم را بالا نیاورم. در حالی که چشمانم به زمین دوخته شده، راه می افتم. هنوز چند قدمی بیشتر نرفته ام که صدایی از دور به گوشم می رسد. نمی خواهم اطراف را نگاه کنم! ولی سرم را بالا می آورم. صدا از کدام سمت بود؟!

* توضیح: شاید بهتر باشه اسم اینو «فصل» نذارم! چون کوتاه تر از فصله! ولی خوب! همینه که هست! ;)

10 comments:

Hosein said...

salam. "House of wax" ro didi?!!?

Hosein said...

az nazar mozoo mitoone khili ghavi bashe. az nazare adabi mitooni khili virayeshesh koni va jomlehaye mokhtalrfi jaygozine jomlehaE ke hast bokoni va enghadr avaz koni jomle-ha ro ta belakhare delet khonak she

Saman Abdollahi said...

ajab! man yekam yade aghaye boofe koor oftadam:)

Saman Abdollahi said...

ajab! man yekam yade aghaye boofe koor oftadam:)

Extreme Boy said...

kh:
na! nadidam! merci

musiland:
moteassefane bufe kur ro ham nakhundam!

ADayDreamer said...

نه یاد بوف کور نیفتادی یاد صادق هدایت افتادی!
یه جور جالب شروع شده! یعنی توی اول کتاب آدم رو گیج می کنه... خیلی از داستان ها خیلی ساده شروع می شند و اوج داستان وسطاش هستش اما شروع این یک جوری گیج کننده بودش و آدم حس می کنه که می خواد بدونه اون جا کجاست اون و...
امیدوارم پرورشش هم خوب باشه!!! یعنی فقط یک ایده ی قشنگ نباشه

Extreme Boy said...

anahita:
manam omidvaram! :) merci

dar zemn aghaye musiland! :D fek nakon nemidunam ki hastiaaa! mirza bahman khaan! :P

Anonymous said...

nemidunam in vasfe shahri dar ghalbete ya dar maghzet!dar har surat in ghadr shahre tarik bud ke mane kerme shab tab ham natunestam masirasho roshan konam!ye soal,kojaye in zendegi yekhameto in joori gerefte ke in ghade sarde dastanet1albate ye eterafe bozorg ke natunestam ta tah bekhunam.chon asabam ro khurd mikard:D!!!!

Anonymous said...

rasT dar kol hala mohem nist neveshtat che modeliye.hade aghal khube ke jorate ino dari ke benvi30!!!payande bashi!ya hagh

Extreme Boy said...

ye bandeye khoda:
eeee! hala bekhun dastano! unghadam ke tu in fasl be nazar miad tarik nist :D nakhuni narahat misham june to! :(
emruz ye fasl dige ham neveshtam taze! :->