Friday, September 28, 2007

پیچیده - مقدمه


سلام به همه!

من از پاییز پارسال، نوشتن یه داستان (که هنوز نمی دونم قراره کوتاه باشه یا بلند!) رو شروع کردم، به اسم «پیچیده». چند فصلشو نوشتم تا الان. خیلی وقفه افتاد بین نوشتنش و واسه همین پیشرفت زیادی نکرده. حالا می خوام کم کم بذارمش اینجا که بخونید و نظر بدید!

اولین چیزی که گذاشتم، «مقدمه» هست!

.

.

.

مقدمه

.

.

سکوت،

سکوت،

گرد و غبار،

صدایی بی تصویر،

تصویری ناتمام،

انعکاس شکستن،

و باز هم سکوت...


3 comments:

ADayDreamer said...

پس شما هم دل از شعر کندید؟ نمی گم دل کندید بهتره بگم وارد داستان نوشتن شدید!
من کلی خوشم میاد از خوندن نوشته های ملت... میشه دید آدم ها رو توش دید!دیدن رو دید! جمله ی خفنی بود از فرمایشات خودم...
ببینم چه می کنید ;(

Anonymous said...

من نمی تونم نظری بدم .آخه توکه چیزی ازش نگفتی .تازه اگر نظرم ها رو میخوای .می دونی باید جنبشب داشته باشی؟منظورم انتقاد پذیری ساده نیست.اینه که تو بتونی با نظرات و راهنمای های که میشی راه دروستی برای داستانت پیدا کنی که این اصل حرکته

Extreme Boy said...

khob man entezar nadaram dar morede in moghaddame nazar bedid! :D yani hagh darid, chizi vase nazar dadan nadare! :P
va ye chize dige! har ki az dastan enteghad kone man midunam o un! :D (kidding!) sa'y mikonam enteghadpazir basham :)