
بر کدامین مرده می باید گریست؟!
از کدامین غصه می باید گریخت؟!
تا به کی باید شنید این قصه ها؟!
هر شب، هر لحظه، تمام لحظه ها؟!
هر که از این ماجرا آگه نبود،
بس عبث از ابتدا آمد وجود
ماجرا این است: یک بحر عمیق
قایقی و مردمی و یک غریق
مردمان بر ساحلی بنشسته اند
چشم خود بر باد و طوفان بسته اند
باد، شن ها سویشان می افکند
هر کسی، با هر توانی، می دود
قایق اما در میان موج هاست
در دل طوفان گریزد چپّ و راست
کس نداند غرقه در اوج بلاست
می دود آن هم که داند او کجاست
قایق از او دور و دریا پر خطر
بی رمق مانده غریق و بی خبر
ناله های او نباشد پراثر
سعی او در زنده ماندن بی ثمر
پس به سمت قایق از آنجا که بود،
می رود با هر چه دارد در وجود
می رسد نزدیک آن، اما چه سود؟!
دیگر آنجا قایقی پیدا نبود
تن به زیر آب و سر هم زیر آب،
ناامید و دل شکسته زین سراب،
بار آخر ناله ای سر می دهد،
چشم بسته، دل به دریا می زند
این چنین شد ماجرای روزگار
نیست آگه کس ز احوالات یار
قایقی گر جُستی قدرش را بدان
ورنه خواهدت برد، طوفان جهان
29/9/1386
