Thursday, December 20, 2007

غریق


بر کدامین مرده می باید گریست؟!

از کدامین غصه می باید گریخت؟!

تا به کی باید شنید این قصه ها؟!

هر شب، هر لحظه، تمام لحظه ها؟!

هر که از این ماجرا آگه نبود،

بس عبث از ابتدا آمد وجود

ماجرا این است: یک بحر عمیق

قایقی و مردمی و یک غریق

مردمان بر ساحلی بنشسته اند

چشم خود بر باد و طوفان بسته اند

باد، شن ها سویشان می افکند

هر کسی، با هر توانی، می دود

قایق اما در میان موج هاست

در دل طوفان گریزد چپّ و راست

کس نداند غرقه در اوج بلاست

می دود آن هم که داند او کجاست

قایق از او دور و دریا پر خطر

بی رمق مانده غریق و بی خبر

ناله های او نباشد پراثر

سعی او در زنده ماندن بی ثمر

پس به سمت قایق از آنجا که بود،

می رود با هر چه دارد در وجود

می رسد نزدیک آن، اما چه سود؟!

دیگر آنجا قایقی پیدا نبود

تن به زیر آب و سر هم زیر آب،

ناامید و دل شکسته زین سراب،

بار آخر ناله ای سر می دهد،

چشم بسته، دل به دریا می زند

این چنین شد ماجرای روزگار

نیست آگه کس ز احوالات یار

قایقی گر جُستی قدرش را بدان

ورنه خواهدت برد، طوفان جهان

29/9/1386

Sunday, December 09, 2007

Down...


To: ...

I’ve got no eyes to see, I’ve got no heart to feel
I’ve got two feet to go, it’s the only way to heal
...
I’ll feel better someday, maybe in a year or two
Then I’ll stop by you, and do whatever I can do
...