Thursday, December 20, 2007

غریق


بر کدامین مرده می باید گریست؟!

از کدامین غصه می باید گریخت؟!

تا به کی باید شنید این قصه ها؟!

هر شب، هر لحظه، تمام لحظه ها؟!

هر که از این ماجرا آگه نبود،

بس عبث از ابتدا آمد وجود

ماجرا این است: یک بحر عمیق

قایقی و مردمی و یک غریق

مردمان بر ساحلی بنشسته اند

چشم خود بر باد و طوفان بسته اند

باد، شن ها سویشان می افکند

هر کسی، با هر توانی، می دود

قایق اما در میان موج هاست

در دل طوفان گریزد چپّ و راست

کس نداند غرقه در اوج بلاست

می دود آن هم که داند او کجاست

قایق از او دور و دریا پر خطر

بی رمق مانده غریق و بی خبر

ناله های او نباشد پراثر

سعی او در زنده ماندن بی ثمر

پس به سمت قایق از آنجا که بود،

می رود با هر چه دارد در وجود

می رسد نزدیک آن، اما چه سود؟!

دیگر آنجا قایقی پیدا نبود

تن به زیر آب و سر هم زیر آب،

ناامید و دل شکسته زین سراب،

بار آخر ناله ای سر می دهد،

چشم بسته، دل به دریا می زند

این چنین شد ماجرای روزگار

نیست آگه کس ز احوالات یار

قایقی گر جُستی قدرش را بدان

ورنه خواهدت برد، طوفان جهان

29/9/1386

Sunday, December 09, 2007

Down...


To: ...

I’ve got no eyes to see, I’ve got no heart to feel
I’ve got two feet to go, it’s the only way to heal
...
I’ll feel better someday, maybe in a year or two
Then I’ll stop by you, and do whatever I can do
...

Wednesday, November 21, 2007

پیچیده - فصل چهار

4

وارد محوطه ی جلوی دروازه می شوم؛ محوطه ای به بزرگی یک زمین تنیس. تیرک هایی چوبی آن را از بقیه ی قبرستان جدا کرده اند. زمینش خاکی است و در جاهایی علف های پراکنده ای روییده اند. چند میز و نیمکت شکسته کنار دیوار، پشت دروازه، در حال پوسیدن است. یک درِ کوتاه و چوبی روبروی دروازه ی اصلی در سمت دیگر محوطه دیده می شود. احتمالاً برای دسترسی به قبرها باید از آن وارد شد. چند قدم به جلو بر می دارم تا به در چوبی برسم. خاک زمین خیلی نرم است، شبیه ماسه. کفشهایم کمی در آن فرو می رود. به در که می رسم، احساس خوشایندی به سراغم می آید. اینجا حداقل اگر کسی حرفی نزند یا به ورود من عکس العملی نشان ندهد، می دانم که چیز عجیبی نیست؛ همه مرده اند! در این یک مورد می توانم مطمئن باشم. در چوبی با تکه ای سیم فلزی به تیرک کنارش قفل شده. ولی آنقدر کوتاه هست که بتوان از رویش عبور کرد. ابتدا پای راستم را بلند می کنم و طرف دیگر در می گذارم. پای چپم را که بلند می کنم، گوشه ی اورکتم به قسمت نوک تیز لبه ی در گیر می کند و با صدایی که در آن سکوت وحشتناک، بسیار بلند به نظر می آید، پاره می شود. اه! کمی مکث می کنم و دوباره پای چپم را بالا کشیده و در طرف دیگرِ در فرود می آورم. عملیات گذشتن از در که به پایان می رسد، رویم را به انتهای قبرستان می چرخانم و همه چیز را برانداز می کنم. چقدر قبر! چند نفر را اینجا دفن کرده اند؟ این محوطه، علیرغم مساحت نسبتاً کمی که دارد، تعداد بسیار زیادی قبر را در خود جای داده است. بعضی از گورها، مقبره های کوچک و بزرگی روی خود دارند. بعضی ها فقط به همان صلیب تنها اکتفا کرده اند و تعداد بسیار اندکی هم خالی هستند. شاید تعداد این قبور خالی به دَه نرسد. مگر آن وقتها نمی گفتند که ظرفیت قبرستان تکمیل شده و دیگر مرده ای را دفن نمی کنیم؟! پس این قبرهای بی صاحب چه هستند؟ همه ی جرأتم را در خودم جمع کرده و مسیر مستقیم روبروی در را پیش می گیرم. در این مسیر قبرهای خالی بیشتری وجود دارد. لابه لای قبرها علفهای کم پشتی رشد کرده اند که هرچه جلوتر می روم، انبوه تر می شوند. سعی می کنم تا آنجایی که می شود اسمهای روی قبرها را بخوانم. ولی بیشترشان بر اثر گذشت زمان کمرنگ شده یا از بین رفته اند. بعد از چند دقیقه گردش بین مرده ها، ناگهان اسمی روی یک قبر توجهم را جلب می کند: جاناتان رویز! چند بار چشمانم را باز و بسته می کنم و دوباره به اسم نگاهی می اندازم: جاناتان رویز! یعنی چه؟! من هنوز زنده ام! این قبر من است؟! به سرعت برمی گردم تا از در خارج شوم. ولی نیرویی مرموز از این کار منصرفم می کند. دوباره بر می گردم به سمت قبر خودم! در حالیکه از شدت ترس، ضربان قلب خودم را حس می کنم، از نزدیک نگاهش می کنم: «جاناتان رویز اسمیت، تولد: 4 ژانویه 1972. مرگ: 4 ژانویه». سال مرگ نوشته نشده. هر لحظه به ترس و شدت ضربان قلبم افزوده می شود. چرا 4 ژانویه؟! چه کسی این قبر را برای من ساخته؟ از کجا می دانسته من اینجا می میرم؟ اینها تنها بخش کوچکی از سؤالهایی است که در ذهنم می چرخند. یک لحظه به سرم می زند که قبر را بکَنم و درونش را ببینم. اما نه! می ترسم خودم آن زیر باشم! از وقتی پایم را به این شهر گذاشته ام، فهمیدم که باید انتظار هر اتفاقی را داشت! پس هیچ دور از ذهن نیست که جسد خودم را درون قبر ببینم! بر این وسوسه غلبه می کنم و هرچه توان در خودم دارم جمع کرده و به سختی به سمت در خروجی قبرستان راه می افتم. به در کوچک چوبی می رسم. باز است! به آرامی نگاهی به اطراف می اندازم. ضربان قلبم که کمی آرامتر شده بود، دوباره شدید و تند می شود. خیلی سریع از در عبور کرده و پس از پشت سر گذاشتن محوطه ی جلوی در اصلی، از قبرستان خارج می شوم. مسافت جلوی دروازه تا چهارراه را طی می کنم. دیدن این چهارراه آشنا کمی آرامم می کند. عرق سردی بر صورتم نشسته است. با گوشه ی کتم عرقم را پاک می کنم. آفتاب تقریباً به وسط آسمان رسیده. هر دقیقه که از ورودم به اینجا می گذرد، بیشتر مطمئن می شوم که حدسم درباره ی این شهر و علت آمدنم درست بوده است. تمام افکارم را متمرکز می کتم تا بلکه بتوانم راه رسیدن به خانه ی قدیمی اجدادیم را به خاطر بیاورم. تا آنجایی که یادم می آید، تقریباً در مرکز شهر و با تعدادی باغ و پارک احاطه شده بود. ولی هیچ گونه تصویری از مکانش ندارم. تنها تصاویر مبهمی از پارک روبرویش و بازی بچه ها در آن. بالاخره راه جنوبی را انتخاب کرده و با قدمهای سریع به سمتی که حدس می زنم مرکز شهر باشد، حرکت می کنم.

Friday, October 26, 2007

پیچیده - فصل سه

3

نسیم ملایمی را روی صورتم حس می کنم. دیگر سردم نیست. پس مردن این گونه است؟! من مرده ام؟ نوری را در دوردست، از پشت پلکهایم لمس می کنم. با ترس و لرز، چشمانم را باز می کنم. چند ثانیه ای طول می کشد تا به نور عادت کنند. با دستم چشمهایم را فشار می دهم. بلافاصله متوجه موقعیت خود می شوم. روی تختی گوشه ی اتاق، کنار پنجره دراز کشیده ام. اتاق بسیار روشن است. روی هر چهار دیوار، پنجره هست. دو تا از پنجره ها تا نیمه باز هستند و به باد اجازه ی ورود می دهند. آفتاب با بی رحمی هر چه تمام تر، اتاق را مورد حمله قرار می دهد. میزی که یک پایه اش شکسته، در سمت دیگر اتاق دیده می شود. و دیگر چیزی در اتاق نیست. چرا! مثل اینکه هست! میز کوچکی کنار تخت، همراه با یک بشقاب سوپ داغ و یک لیوان آب رویش. ناگهان از تخت پایین می پرم. هر چه توان دارم، در حنجره ام جمع می کنم و فریاد می زنم: کسی اینجا هست؟! صدایی به گوش نمی رسد. دوباره فریاد می زنم. هیچ. چند لحظه بی حرکت می ایستم. سپس یادم می افتد که چقدر گرسنه و تشنه ام. مهم نیست چه کسی این غذا را برایم آماده کرده؛ وقت برای فهمیدنش زیاد است. با اندکی تأمل، روی لبه ی تخت می نشینم و میز را جلو می کشم. با ولع تمام شروع به خوردن می کنم. خوشمزه است؛ فقط حیف که زود تمام شد! تمام آب را یک نفس می نوشم. خوب، بهتر شد. لااقل الان زیاد گرسنه نیستم. از روی تخت بلند می شوم و به سمت پنجره ی روی دیوارِ روبرو می روم. به بیرون نگاهی می اندازم؛ دیواری بسیار بلند جلوی پنجره را گرفته است. به سراغ پنجره ی دیگری می روم. پرده های آن، با وزیدن هر نسیم تکان می خورد. منظره ی جالبی از این پنجره پیداست؛ حیاطی کوچک با باغچه ای پژمرده و خشکیده. پیرمردی با بیلچه ی باغبانی در دست، روی زمین قوز کرده و بیلچه را در خاک باغچه فرو برده است. کلاه آفتابگیرش مانع از آن می شود که صورتش را ببینم. حتماً همین پیرمرد من را به اینجا آورده. غیر از او چه کس دیگری می تواند باشد؟! صدایش می کنم. «ببخشید آقا!». جواب نمی دهد. رویم را بر می گردانم و به سمت درِ اتاق می روم. از اتاق خارج شده و با راهرویی تاریک و غبار گرفته روبرو می شوم. به آهستگی به سوی دیگر راهرو رفته و درِ دیگری را باز می کنم. آشپزخانه؟ حتماً غذا را اینجا آماده کرده اند. در گوشه ی آشپزخانه، متوجه یک یخچال از مُد افتاده ی قدیمی می شوم. بازش می کنم؛ هیچ چیز درونش نیست! پس آن سوپ را از چه چیز درست کرده بودند؟! به طرف درِ انتهای آشپزخانه که ظاهراً به بیرونِ خانه باز می شود، حرکت می کنم. دستگیره ی در را چرخانده و از خانه خارج می شوم. پیرمرد هنوز در باغچه است. دستی روی شانه اش می گذارم و صدایش می زنم. هنوز بی حرکت است. این پیرمرد هم مثل بقیه خشکش زده است؟! امکان ندارد! پس چه کسی من را اینجا آورده؟ سوپ؟ آب؟ باز هم همان احساس مسخره ی دیوانگی به سراغم می آید. نه! امروز دیگر نه! من کجا هستم؟

درِ نرده ای حیاط را باز کرده و به کوچه ای باریک پا می گذارم. بادی خنک صورتم را می نوازد. خورشید با زاویه ای کم، نور خود را بدون درنگ نثار شهر دیوانه می کند. به اطراف نگاه می کنم. خانه هایی کوچک، که اکثراً مانند خانه ی آن پیرمرد، حیاط و باغچه ی کوچکی دارند، فضای کوچه را پر کرده اند. به تقاطع کوچه با خیابانی شیبدار می رسم. این مکان خیلی برایم آشنا است! قبلاً اینجا را دیده ام! همه چیز مثل همان موقع است؛ کتابفروشی در جنوب شرقی چهارراه قرار دارد. ماشین بستنی فروشی روبری آن پارک شده. روی سقف ماشین تابلویی جلب توجه می کند: «بستنی های فندقی مسترز». حتی این ماشین را هم به خاطر می آورم. این مربوط به بیست، سی سال گذشته می شود؛ آن روز، دست در دست مادرم از این خیابان عبور می کردیم که ماشین را دیده بودم. وسط زمستان بود؛ ولی بدجوری هوس بستنی کرده بودم. مادرم را مجبور کردم که یک بستنی فندقی با کاکائو برایم یخرد. همه چیز سر جایش است: ماشین، کتابفروشی، پارک کوچکی واقع در شمال چهارراه. فقط به جای یک خانه ی یک طبقه ی قدیمی نبش خیابان، ساختمانی چهار طبقه ساخته اند.

کمی آرام تر می شوم. به نظرم می رسد از اینجا می توانم مسیر ایستگاه قطار را پیدا کنم. ولی نه! هنوز نمی توانم برگردم. برای کار مهمی به اینجا آمده ام. بعد از این همه جستجو و سختی، نمی خواهم بی نتیجه بمانم. راه بالای تقاطع را انتخاب می کنم و به آرامی راه می افتم. آفتاب کمی چشمانم را اذیت می کند. نمی توانم بیش از چند متر، جلوی پایم را ببینم و انتهای خیابان معلوم نیست؛ ولی یادم مانده که به کجا می رسد: قبرستان کوچکی که خیلی وقت است دیگر کسی را آنجا دفن نمی کنند. می گفتند ظرفیتش کامل شده. اما یادم می آید وقتی بچه بودم، چند بار عده ای را دیدم که در حال حمل کردن چیزی روی دوششان، وارد آن قبرستان شدند.

ساعتم هنوز کار نمی کند. عجیب تر اینکه همه ی ساعتهای شهر نیز از کار افتاده اند. ولی حدس می زنم پانزده دقیقه طول کشیده تا به دروازه ی قبرستان برسم. مجسمه ی طاووسِ سردرِ دروازه به طرز ترسناکی به من خیره شده است. بچه که بودم، هیچ وقت جرأت نداشتم داخل قبرستان شوم. می دانم برای کارهای مهم تری به اینجا آمده ام، ولی نمی توانم به وسوسه ی ورود به قبرستان غلبه کنم. علیرغم میل خودم، یک درِ دروازه را هل می دهم و در با صدای غژغژی بلند باز می شود.

Friday, October 05, 2007

پیچیده - فصل دو

2

گوشهایم را تیز می کنم تا شاید صدا را دوباره بشنوم. مدتی می گذرد. دیگر صدایی نمی شنوم. فقط خیال بوده. در طول مدتی که به این شهر ویران وارد شده ام، هیچ صدایی به غیر از صدای پای خودم و زوزه ی باد که درون درختان بدون برگ می پیچد، نشنیده ام. شاید به همین خاطر است که هر از چند گاهی صدایی را به دلخواه خودم حس می کنم.

خیابان را بدون هیچ حادثه ی دیگری پشت سر می گذارم. چند وقت است که چیزی نخورده ام؟! نمی دانم. ساعتم را از جیب اورکتم در می آورم و به صفحه اش زل می زنم؛ هنوز عقربه هایش بی حرکتند. فقط از روی شدت تشنگی و گرسنگیم و طلوع و غروب خورشید، می توانم حدس بزنم که از زمان ورودم به شهر، حداقل یک روز و نیم گذشته. در این خانه های لعنتی باید چیزی برای خوردن پیدا شود! تا حالا به چند خانه سرک کشیده ام. هیچ چیز. حتی کمی آب گندیده هم پیدا نکرده ام. انگار یک غول گرسنه تمام غذاها و نوشیدنی های شهر را یکجا بلعیده!

باز هم یک چهارراه دیگر. می دانم ماشینی از خیابان عبور نمی کند؛ ولی طبق عادت دو طرف خیابان را نگاه می کنم و به طرف دیگر می رسم. تابلوی خیابان، کج شده، «خیابان سنت کلودو» را نشان می دهد. چند خیابان دیگر باید بروم؟ چقدر مانده تا برسم؟ همه چیز از دستم خارج شده. زمان، مسافت، مسیر، افکارم. آهی می کشم و چند متر اول خیابان سنت کلودو را طی می کنم. به نظر می آید کمی از خیابان قبلی پهنتر باشد. شاید به اندازه ای که سه ماشین کنار هم از آن عبور کنند. سنگفرش نیست. آسفالتی کهنه و پر از ترک، رویش را پوشانده. چند مغازه ی خوار و بار فروشی در یک جا جمع شده اند. درهایشان باز است. چند نفری بی حرکت درونشان ایستاده اند. یعنی ممکن است چیزی برای خوردن آنجا پیدا شود؟ با حرکتی سریع خودم را جلوی مغازه ها، در سمت چپ خیابان می رسانم. کرکره ی ویترین ها بسته است و نمی توانم از بیرون مغازه بفهمم چه چیزی پشت آنهاست. به یکی از آنها، که بالای درش تابلوی «راجرز اند میلستون» نصب شده، وارد می شوم. اگر فقط تکه ای نان باشد! زنگوله ی در به صدا در می آید. انتظار پاسخ یا عکس العملی از افراد درون مغازه ندارم. درون ویترین را نگاه می کنم. هیچ چیز! سرم را برگردانده و اطراف مغازه را می گردم. هیچ چیز نیست. مقداری پول خرد، زیر دستان مردی که حتماً صاحب مغازه بوده، به چشم می خورد. ناامید، از مغازه خارج می شوم. لعنت به این شهر! چه اتفاقی برای این مردم افتاده؟! من اینجا چه کار می کنم؟

ناگهان متوجه می شوم این خیابانی نیست که من در آن بودم! این خیابان سنت کلودو نیست! مگر می شود؟! سرم را به عقب می چرخانم و دوباره به مغازه نگاه می کنم. «راجرز اند میلستون». خودش است. دومرتبه به اطراف نگاهی می اندازم. خیابان عوض شده! دیگر آن آسفالت زمخت و پرترک را ندارد. سنگفرش است. نه! نه! دارم دیوانه می شوم!

ماشین های قدیمی، جایشان را به چند ماشین اسپرت و کمی جدیدتر داده اند. خانه ها تغییر کرده. وقتی وارد مغازه می شدم، خورشید در وسط آسمان بود؛ اما حالا، تا چند دقیقه ی دیگر غروب خواهد کرد! برای چند لحظه، یا شاید هم چند دقیقه، بی حرکت ایستاده ام. ذهنم خالی شده. بهتر است بگویم «خالی تر» شده. نمی توانم به چیزی فکر کنم. واقعاً دیوانه شده ام؟! خودم را روی زمین می اندازم. دیگر رمقی برایم نمانده. سرم را درون دو دستم می گیرم و چشمانم را می بندم. می ترسم چشمانم را باز کنم و همه چیز دوباره عوض شود.

نمی دانم چقدر گذشته؛ ولی سعی می کنم آنقدر در این حالت بمانم تا شاید وقتی چشمانم را باز کردم، هه چیز مثل یک رؤیا از بین برود. با تردید، پلک هایم را از هم باز می کنم. هوا تاریک شده. فقط نور ماه نصفه و نیمه و ستاره های کم فروغ در فضا پراکنده شده است. هنوز همه چیز همان طور باقی مانده.

به سختی بدنم را تکان می دهم و می ایستم. اگر همین وضع ادامه پیدا کند، تا چند ساعت دیگر خواهم مرد! هوا سرد است؛ و می شود گفت تقریباً دو روز است چیزی نخورده ام. کم کم به این فکر می افتم که برگردم به ایستگاه قطار و منتظر بنشینم تا قطاری از راه برسد. اما تا ایستگاه خیلی راه است. علاوه بر این، راه را هم گم کرده ام. درحالی که بدنم می لرزد، اورکتم را به دور خود پیچیده و چند قدمی به سمتی که به نظر می رسد انتهای خیابان باشد، بر می دارم. اما دیگر نمی توانم؛ ناگهان پاهایم از حرکت ایستاده و روی زمین ولو می شوم. سعی می کنم دوباره بایستم. نمی شود. نه ذهنم قدرت فرماندهی به پاها و بازوانم را دارد، و نه پاها و بازوانم توان فرمانبرداری. در همان حال، کنار خیابان و چند سانتیمتر مانده تا پیاده رو، پلکهایم روی هم می افتد. آخرین صحنه ای که می بینم، این است: دریچه ی فاضلاب زیر جدول پیاده رو، درِ خانه ای بالای آن، و چند لکه ی نور که کنارِ در ساختمان می رقصند...

Monday, October 01, 2007

پیچیده - فصل یک

1

ساختمانی رنگ و رورفته، درها و پنجره هایش شکسته، سفالهای سقف شیروانیش ریخته، لباسهای از-چندین-سال-پیش خشک شده ی هنوز آویزان روی بند، ساکنان شیون-در-گلو مانده ی غافلگیر شده، و استخوان های سگی کنار در ورودی، منظره ای دلنواز روبروی چشمانم پدید آورده است! بی اختیار راهم را کج می کنم و به سوی دیگر برمی گردم؛ این منظره هم دست کمی از دیگری ندارد. سرم را بالا می گیرم و تا انتهای خیابان سنگفرش شده را برانداز می کنم؛ گویی سنگفرش های خیابان سالهاست که پای رهگذری را روی خود حس نکرده اند. مسیرم را در امتداد خیابان دنبال می کنم. جرأت ندارم اطرافم را نگاه کنم؛ می ترسم دوباره با تصویری که چند ساعت پیش دیدم، روبرو شوم. وحشتناک بود! چند خیابان پایین تر ؛ مردی جلوی خانه اش ایستاده بود و با چنگکی فلزی و چاقوی پنیرخوری، پسری را که به نظر فرزندش بود، سلاخی می کرد! مرد بدون توجه به عبور من، که فکر می کنم تنها عابر چند سال اخیر در این شهر باشم، چاقو را در پهلوی پسرک فرو کرده بود. از هیچ کدام کوچکترین صدایی شنیده نمی شد. بی حرکت و ساکن در آغوش یکدیگر بودند.

فقط آن مرد و پسر نبودند که بی حرکت و بی صدا دیدمشان. همه ی کسانی که از دیروز تا حالا دیده ام، این گونه بودند. ناگهان پایم روی جسمی تیز می رود. اه! میخ های لعنتی! در این دو روز، خیلی از این میخ ها در کفشم فرو رفته اند. بعد از خارج کردن میخ از ته کفشم، سرم را بالا می آورم. فقط چند متر از آن ساختمان متروک دور شده ام. سمت چپم ماشینی سبز رنگ و قدیمی پارک شده. پنجره هایش همه بسته است. شیشه هایش تیره است. داخل ماشین را نمی توان به راحتی دید. خم می شوم و صورتم را به شیشه نزدیک می کنم تا نگاهی به درون آن بیندازم. هیچی. نه! کسی هست! روی صندلی عقب دراز کشیده. تقریباً چمباتمه زده. کلاهی پشمی را در دستانش گرفته است. با دستم ضربه ای به شیشه ی عقب می زنم. هر چند می دانم که او هم، مثل همه ی کسانی که قبلاً دیده ام، هیچ عکس العملی نشان نخواهد داد. بدنم را راست می کنم و به سمت دیگر خیابان نگاه می اندازم. هنوز همان ساختمان قدیمی پیش رویم است. به خودم قول می دهم که تا پایان خیابان، دیگر سرم را بالا نیاورم. در حالی که چشمانم به زمین دوخته شده، راه می افتم. هنوز چند قدمی بیشتر نرفته ام که صدایی از دور به گوشم می رسد. نمی خواهم اطراف را نگاه کنم! ولی سرم را بالا می آورم. صدا از کدام سمت بود؟!

* توضیح: شاید بهتر باشه اسم اینو «فصل» نذارم! چون کوتاه تر از فصله! ولی خوب! همینه که هست! ;)

Friday, September 28, 2007

پیچیده - مقدمه


سلام به همه!

من از پاییز پارسال، نوشتن یه داستان (که هنوز نمی دونم قراره کوتاه باشه یا بلند!) رو شروع کردم، به اسم «پیچیده». چند فصلشو نوشتم تا الان. خیلی وقفه افتاد بین نوشتنش و واسه همین پیشرفت زیادی نکرده. حالا می خوام کم کم بذارمش اینجا که بخونید و نظر بدید!

اولین چیزی که گذاشتم، «مقدمه» هست!

.

.

.

مقدمه

.

.

سکوت،

سکوت،

گرد و غبار،

صدایی بی تصویر،

تصویری ناتمام،

انعکاس شکستن،

و باز هم سکوت...


Tuesday, September 18, 2007

در باب رفاقت

به نام خدایی که دوستی را آفرید

اول یه توضیحی بدم. من این متن رو حدود یک سال پیش نوشتم. از اون موقع تا حالا نگهش داشتم و جایی نذاشتمش، به این امید که شاید اوضاع عوض شه یا اینکه شاید من اشتباه می کنم! ولی اوضاع که عوض نشد هیچ، روز به روز هم داره بدتر می شه! (متأسفانه)

جملات قصار و سخنان معروف و ... راجع به دوستی زیاد هست. ولی...

دلم لک زده واسه یه جو رفاقت، واسه یه جو صداقت. واسه سر سوزن مردونگی، توی این زندگی که کار همه شده در بدری و آوارگی. نمی دونم، همه می گن تقصیر زمونه س. ولی اینا همه ش بهونه س. زمونه یعنی چی؟ زمونه واسه ی کی؟ زمونه یعنی ما! رفتار ما! افکار ما! کی زمونه رو می سازه؟ کی این بازیو می بازه؟ کی می بره؟ کی آخرش در بدره؟ شاید راست بگن؛ ولی به نظر من، هیچ عذری پذیرفته نیست. تا کی باید به خاطر خودخواهی بقیه گریست؟ بچه که بودم خیال می کردم رفاقت یعنی با هم بازی کردن، همدیگرو تو درس خوندن یاری کردن؛ گذشته اون زمون، دیگه نه من همون بچه ی دیروزیم نه اون. همه چیز عوض شده؛ بی وفایی و دورویی به جون آدما مرض شده. هیچ کس خاطر کسی رو نمی خواد. تو درموندگی و بیچارگی، کسی واسه ی کمک و همدلی نمیاد. رفاقت! دوستی! کو؟ اصلاً یعنی چی؟ از هر کی بپرسی دوست یعنی کی، رفاقت یعنی چی، می گه «دوست آن است که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی». قبول. ولی واسه دست گرفتن، باید بفهمی کی پریشان حاله! این روزا کی واسه این چیزا ارزش قائله؟ من؟ تو؟ به خدا هیچ کس! صداقت! عجب کلمه ای! خیلی سخته تو دنیای رفاقت، اگه رفاقتی باشه، بگردی دنبال صداقت. گشتم نبود، نگرد نیست! نه اینکه فکر کنی صداقت چیز گرونیه! نه! آدما خیلی ارزون شدن. رفاقت و صداقت به ناچار گرون شدن. واسه کی دارم حرف می زنم؟ آدما همه کر شدن؛ حتی شما دوست عزیز! دیگه با بلندترین صدای زنگ ساعت هم بیدار نمی شن. امروز، اگه یه جا، اتفاقی، یه ذره، بر فرض محال، رفاقتی پیدا کردی، دو دستی بچسبش! فردا همونم پیدا نمی شه! خیلیا همون یه ذره هم ندارن. آخه مگه بیکارن، بگردن دنبال یه چیز نایاب، با قیمت بالا، که فردا بِدَنِش به باد هوا؟! منم کم کم دارم مثل بقیه می شم؛ ارزون! که هر کس و ناکسی که از راه رسید، ادعای رفاقت بکنه! ادعای صداقت بکنه! نه، دیگه برام فرقی نداره. دوستی یا دشمنی؛ صداقت یا دورویی. دیگه خسته شدم. می خوام بخوابم. اگر فردایی بود، اگر رفاقتی دیدی، رفاقتِ با صداقتی دیدی، خبرم کن. اگه نصفه شب هم بود، بیدار می شم. شاید ذره ای از رفاقتای گذشته رو پیدا کنم. شب بخیر.

Friday, September 14, 2007

بی خیال بابا

مردم به نظر من 2 دسته ان. یک: اونایی که واسشون مهمه بقیه چه فکری می کنن در موردشون. دو: اونایی که براشون مهم نیست دیگران چی فکر می کنن درباره شون!

اگه جزو دسته ی اولی، حتماً باید اینو بخونی! چون این در مورد تو هم هست. اگر هم جزو دسته ی دومی، باز هم اینو بخون و تظرتو راجع بهش بگو! چون من فکر می کنم که خودم در دسته ی اول طبقه بندی می شم و واسم مهمه که تو نظرت در مورد این متنی که نوشتم چیه!

پس درهر صورت لطفاً اینو بخون!

(اینا فقط نظر شخصی منه و هیچ ارزش دیگری ندارد!)

دسته ی اول: چرا واسه ی این عده مهمه این مسأله؟ و اگه مهمه، چقدر مهمه؟ (که از این لخاظ دوباره می شه این افراد رو در طبقه بندیهای مختلفی قرار داد. ولی من فعلاً یه نگاه کلی به این گروه می کنم). به نظر من تو این دسته بودن یه سری خوبیها و یه سری بدیها داره. خوبیهاش اینه که آدم بیشتر سعی می کنه رو رفتارش و کارایی که می کنه فکر کنه. بیشتر به اطرافش دقت بکنه. و همه ی اینا باعث می شه که (معمولاً) فرد اجتماعی تری باشه و بهتر بتونه آدما رو درک کنه. ولی نکته ی مهم اینجاس: اگه بیش از حد به بقیه فکر کنه و بیش از اندازه ی معقول رفتارشو کنترل کنه، باعث می شه اثراتی کاملاً متضاد داشته باشه. بعد از یه مدت گوشه گیر می شه و همش نگرانه که «نکنه من این کارو بکنم و یکی یه چیزی بگه» و یا پیش خودش بگه «مگه من چی کار کردم که اینجوری با من رفتار می کنه؟» و مسائلی از این دست. (من هر دو نمونه رو بین دوستام و آشناهام دیدم).

بدیهاش اینه که (در ظاهر) آدم مقداری محدود می شه و تعدادی از آزادی عمل هاشو از دست می ده. برای انجام دادن هر کاری باید همه ی جوانب (منظور جوانب انسانیه) رو در نظر بگیره و بعد از کلی فکر کردن عمل کنه.

البته این در ظاهر بده. (اگه درست عمل کنن). اگر هم یه وقت کاری کرد که بقیه مخالفت کردن یا ناراحت شدن، کلی عذاب وجدان پیدا می کنه و پشت دستشو داغ می کنه که دیگه تکرار نشه!

اما موضوع در مورد افراد گروه دوم پیچیده تر و شاید جذابتره. افرادی که توی این دسته قرار می گیرن، سه حالت دارن. یک: افرادی که بقیه اصلاً براشون مهم نیستن (با خودخواهی فرق داره!) یا به اصطلاح افراد بی خیال. این جور آدما هر کاری که به نظرشون درست می یاد (یا حتی در بعضی موارد می دونن کارشون غلطه! ولی...) رو انجام می دن و این کار ممکنه مفید/بی اثر/مضر باشه. نمونه ی افرادی که کارهای بی اثر یا مضر انجام می دن تو جامعه ریخته! از این به بعد فقط کافیه یه ذره دقت کنید به رفتار آدما. به جرئت می تونم بگم 90% آدمای دسته ی دوم، کارای بی اثر یا مضری انجام می دن! فقط 10% هستن که اعمالی رو انجام می دن که به حال بقیه مفیده. دو: کسایی که عمداً و مخصوصاً سعی می کنن به احساسات و افکار دیگران اهمیت ندن و خودشونو به بی خیالی می زنن. حتماً شما هم با این گونه انسانها برخورد داشتید. (آدم واقعاً نمی دونه خودشو بکشه، یا اونا رو؟!). به نظر من این آدما خیلی زود از اجتماع طرد می شن، مگه اینکه تو یه جامعه ی مثل خودشون قرار بگیرن. که این اجتماعات هم (معمولاً) دوام چندانی ندارن. (من یه نمونه از این گروه ها رو می شناسم!). سه: اونایی که نسبت به دیگران و تفکرات اونها نسبت به خودشون بی توجهن، و فکر می کنن هر کاری که می کنن، بقیه باهاش موافقن! بیشتر توی این فکرن که «چه کاری بکنیم؟» تا اینکه «چرا این کارو بکنیم؟!». اکثر این افراد خیلی دیر متوجه عکس العمل های دیگران در برابر اعمال خودشون می شن و وقتی متوجه می شن که بقیه باهاشون مخالفت می کنن. از اونجایی که این آدما فرض رو بر این گذاشتن که همه با نظرات و اعمالشون موافقن، موافقت بقیه ارزش چندانی براشون نداره. به همین دلیل تا وقتی که مخالفتی باهاشون نشه، به یکدندگی خودشون ادامه می دن.

اما این دسته هم مزایا و مضراتی داره! مزایاشو که حتماً می دونید! بی خیالی و راحت زندگی کردن و ... . مضراتش هم که احتیاجی به گفتن نداره. نادیده گرفتن بقیه و احساساتشون چیزیه که همه باهاش برخورد کردیم.

هدف من از نوشتن این مطالب، اینا بود:

- یه مقایسه ی اجمالی از این دو گروه داشته باشم.

- یه سری حرفایی که می خواستم بگم رو بگم.

- و از شما بخوام که نظرتونو راجع به این حرفا بگید! و بگید که به نظر خودتون جزو کدوم دسته اید؟

Wednesday, September 12, 2007

روزگار


ما غوطه ور چاه خیالیم هنوز

دل در گرو ترس و هراسیم هنوز

دل در ره این جهان نداریم، دریغ

کاندر طلب سوز و گدازیم هنوز

هر کو که ز ما کمی کمک می خواهد

خود در طلب کمک رسانیم هنوز

در پیچ و خم زمانه ما گم شده ایم

وز گردش آن فکر فراریم هنوز

شب در گذر و هجرت غم نزدیک است

افسوس که ما در پی خوابیم هنوز

دانی ز چه رو ز روزگار افسردیم؟

چون در تب خود تشنه ی آبیم هنوز

Saturday, September 01, 2007

سوز و گداز


(به: یه بنده ی خدا!)

ما در تب و در حسرت و در سوز و گدازیم

چون یار نیامد که به او رنگ ببازیم

او روشن و در گلشن و در شادی و بزم است

ما در صف رزمش به جهان سخت بتازیم

زان روی مهش، چشم تَرَش، قامت والا

آیا که شود بر ورقی نقش بسازیم؟

در فکر و در اندیشه که چون فخر فروشد،

آنگونه که شاید به رخ یار بنازیم

در معبد قلبش به نمازیم و زیارت

بشکن بت دل را، که در راز و نیازیم

رخسار و را از پس آیینه چه سود است؟

گوهر به صدف باشد و ما چنگ نیازیم

دردی به دل انداخته کز آن نشود دور

ما را نبود چاره، بسوزیم و بسازیم

Sunday, April 29, 2007

کدوم شعر؟

سلام
من نمی دونم در مورد چه موضوعی شعر بگم! لطفاً بیاید بگید در مورد چی شعر بگم؟ در واقع پستهای بعدی، شعرهای درخواستی شما خواهند بود! اسمتون هم زیر شعر می نویسم که حال کنید :) دیگه از این بهتر چی می خواید؟؟
پس منتظر نظرات شما هستم!
فعلاً خدافظظظ

Saturday, April 14, 2007

پرواز


کفتری می پرد از روی درخت
ز رها بودنش از بند زمین می رقصد
ز جدا بودنش از هر چه بدی می خندد
اما من
به تماشای پریدن از دور
به نگاهی ز پس آینه ای، هر چند کور
دل بستم
رفتنم فاصله را سودی نیست
ماندنم ثانیه را خواهد کشت
ز چه رو انسانم؟
دیده ام را به سیاهی بندم؟
که دلم را به تماشای رهایی بندم؟
آنطرف تر
کفتری می پرد از روی درخت
دور شد، دور شد، آخر رفت

Sunday, March 25, 2007

1, 2, 3, ..., 18!

یعنی هیجده سال شد؟؟؟؟
چند شب پیش داشتم فکر می کردم که تو این 18 سال، چی شده، چه کارایی کردم، چه چیزایی باعث شده به این جایی که الان هستم برسم. یه چیزایی پراکنده اومد تو ذهنم. یه ذره بیشتر که فکر کردم، دیدم واقعاً تا حالا کار خاصی نکردم. به جز درس خوندن و اینور اونور رفتن و زندگی! پس تصمیم گرفتم بیشتر به این فکر کنم که تو این سالا چه اتفاقایی افتاده. اینا به فکرم رسید
...
تا 5-4 سالگیم که زیاد چیزی یادم نمیاد! واقعاً عجیبه ها! بعضیا حتی یادشونه تو 2 سالگی انگشتشونو کردن تو چش باباشون! من هیچی یادم نمیاد... بگذریم. می رسیم به 7-6 سالگی که رفتم مهدکودک و بازم چیز زیادی یادم نیست! یه سری خاطره از مهدکودک دارم. از خونه ی چند تا از فامیلامون، مادربزرگم (البته الان نه پدربزرگ دارم نه مادربزرگ!) و چند تا چیز دیگه. کلاس اول دبستان و مدرسه ی فردوسی. یه خانومی بود معلممون، خانوم آشوری (یا عاشوری!) به مامانم می گفت این بچه همه چی بلده! شما باید می ذاشتیدش دوم دبستان! (از همون بچگیام باهوش بودما!) زیاد از اون مدرسه خوشم نمیومد. کلاس دوم دبستان، مدرسه ی جهاد. همون طرفای مدرسه ی قبلیم بود. فکر کنم معلممون خانوم علیزاده بود. اونجا بود که با سامان و آرش آشنا شدم. گلبول بازی می کردیم تو حیاط! کلی بچه ی شر و شور داشتیم تو کلاس. کلاس سوم دبستان، آقای خاکسار میومد تو کلاس واسمون ارگ می زد! یادش بخیر... کلاس چهارم، آقای یونسی. آخرای سال یه بار رفتیم پارک جمشیدیه، به قله ی 2000 متریش صعود کردیم! کلیم حال کردیم!!! هنوز عکسی که اون روز انداختیمو دارم. چقدر کوچولو بودیما! آقای یونسی یه پسر کوچولوی موطلایی بامزه داشت! خیلی باحال بود! هی می دویید اینور اونور ما می خندیدیم! یه معلم خوشنویسی داشتیم، خانوم بود! این بدبختو انقد اذیت کردیم تا آخر گریش گرفت از کلاس رفت! کلاس پنجم... قلدرای دبستان شده بودیم، هی زور می گفتیم به بقیه! آخر سالم که یه امتحانی دادیم و رفتیم (به قول دوستان) تیزهوشان! از اینجا قاز جدیدی تو زندگیمون شروع شد! البته یه سری بدی هم داشت. چون اون موقعها می رفتم کلاس کاراته، یه ذره مونده بود تا کمربند سبز بگیرما! دیگه رفتیم علامه حلی و درس و بدبختی، نشد ادامه بدم. وگرنه الان یه چند تا کمربندم خودم اختراع کرده بودم! سال اول راهنمایی که محیط جدید بود و چیز زیادی نفهمیدیم. فقط خوبیش این بود که از دبستان سامان و آرشو می شناختم، زیاد احساس غریبی نمی کردم. سال دوم راهنمایی، بهتر شد. رفتیم تو کار روبات و از این چیزا! دو تا فوتبالیست کوچولو ساخته بودبم، (یه دروازه بان، یه بازیکن) با کنترل سیمی راه می بردیمشون. تو مسابقات مدرسه ای تا فینال رفتیم، یادم نیست چی شد که مجبور شدیم با یه تیم دیگه ادغام بشیم! (ناساک کولر داره!) دروازه بان رو ما دادیم، بازیکن رو اونا. اونجاها بود که گروه ناساک جون گرفت! (به افتخارششششش!)خلاصه... (نمی گم کی برد فینالو تا تو کفِش بمونین!) تابستون شد و یکی-دو ماهی ما با خانواده رفتیم آلمان. قرار بود بمونیم؛ حتی گودبای پارتی هم دادیم! ولی خوشمون نیومد برگشتیم! اینم از تابستون ما. سال سوم شد و فهمیدیم که آرش و سامان اقلو رو ساختن! (یه ماشین تک نفره ی بنزینی) اونسال کلی برنامه ی هیجان انگیز واسه سمینار مدرسه داشتیم! اقلو رو تر و تمیز کردیم، موانع طبیعی تو حیاط درست کردیم؛ یه نمایش خیلی باحال تو سمینار با اقلو دادیم که مورد تشویق علاقمندان واقع شد!!! آخر سال هم که امتحان ورودی دبیرستانو دادیم و رفتیم دبیرستان. راستی تابستون اون سال هم با بر و بچ (5 نفر بودیم) رفتیم تور لرستان و اونورا که خیلی خوش گذشت! بهترین سفر عمرم بود. دیگه... از اینجا به بعد یه ذره سرعتو زیاد می کنم که حوصلتون سر نره. سال اول دبیرستان و محیط جدید و المپیاد ریاضی و امتحانای مزخرف و فیل افکن ریاضی (همش زیر سر اون نصیر «...» بود!) و نمره های افتضاح. (البته ناگفته نماند که من نمره هام و معدلم همیشه خوب بودا! همیشه معدلم بالای 19 بود) سال دوم دبیرستان و المپیاد فیزیک و سمینار علوم و فنون و دوباره به نمایش گذاشتن اقلو (که با نامردی هر چه تمامتر، جایزه ی بهترین پروژه رو به ما ندادن!) و اتفاقای دیگه... سال سوم دبیرستان و بالاخره به این نتیجه رسیدن که المپیاد شیمی خوبه و شیمی خوندن و کیف کردن و مرحله اول شیمی و قبول شدن. از اون به بعد سر کلی از کلاسا نمی رفتیم؛ تو عید اردوی بسیج رفتیم که خیلی خوش گذشت. بعدشم که مرحله دوم و امتحان نهایی و تو تابستونم که دوره المپیاد و ....... آخرش طلای شیمی و خوشحالی!!! :) 3 ماه علافی بعدش و شروع شدن دوره ی جهانی که تا الان در خدمت شمام! بسه دیگه! حوصلتون سر رفت
...
واقعاً زود نگذشت؟؟؟
آخی
:((
...

Monday, March 12, 2007

Gone...


کوششی بی حاصل، تا به اعماق سکوت
و تو اکنون غافل، سعی در آزادی یک فریاد
می توان خود را دید، در پس چهره ای غمگین و سپید
که پر از فریاد است، که فقط آینه از دیدن آن دلشاد است
به زمین افتادی، که کسی برخیزد
دستی از روی محبت گبرد
ز زمین بر پاخیز، که محبت ها رفت
دست ها پر ز رذالت شده است
قلب ها خانه ی ذلت شده است
چشم آیین خیانت شده است
و تو اکنون غافل، سعی در آزادی یک فریاد
از نگاهت همه دنیا پیداست
....

Friday, March 09, 2007

زندگی سگی

این دفعه نمی خوام شعر بنویسم. حال شعر گفتن ندارم. به هیچی نمی تونم فکر کنم. می خوام بخوابم؛ نمی خوام هیچ صدایی بشنوم. اگه یه ذره دیگه این وضعیت ادامه پیدا کنه، نمی دونم که بازم می تونم تحمل کنم یا نه... فقط می خوام همه چی تموم شه؛ مهم نیست خوب تموم شه یا بد. فقط می خوام تموم شه! همین الان
خدایا
...
سرم داره می ترکه. به زور دارم اینارو می نویسم. چرا این زندگی این جوریه؟ این زندگی سگی تا کی می خواد ادامه داشته باشه؟ تا حالا به این نتیجه رسیدی که تو زندگی، هیچ کس به درد آدم نمی خوره به غیر از خود آدم؟؟ حالا من به این نتیجه رسیدم که بعضی وقتا خودمم به درد خودم نمی خورم... مثل همین الان
فقط می خوام بخوابم
ولم کنید، نمی خواد دلداریم بدید. نمی خواد بگید "منم اینجوری شدم". نمی خواد
اه
...

Saturday, March 03, 2007

Sleep...


خواب

جاده های بی سرانجام سیاهی، در پس هر کوره راهی
می رسد آنجا که هر دم، هر دقیقه
پر شده است از آرزوها و خیال و وهم و پندار
خواب شیرین و بسی انسان بیدار
خفتن و خوابی ندیدن، خواب از چشم سیاهی ها بریدن
لحظه ها سنگین و تاریک
در خفا رد می شوند از جاده های سرد و باریک
گه گداری کورسویی
دور از انسانهای بیدار
پشت کوهی از همه نیرنگ و تزویر
می زداید اندکی گرد و غبار
اما
آن که تصویرش کمی تار و کمی خسته
گوش بر نجوای شب بسته
می رسد از راه
کم کمک رد می شود از روبرویت
می رود سوی سیاهی و تباهی، سوی مردم
بی رمق گام بر می دارد
صدایش می کنی... لبهای خود بسته
نگاهش می کنی
رفت
...

11-12-1385





My New Blog

Hi Everybody!!!
From now on, this will be my NEW blog! But the previous one (www.kavehmatinkhoo.persianblog.com) is still available///
I will mostly write my poems here; I hope you enjoy them...
AND I'll appreciate any comment on them!
good luck...