3
نسیم ملایمی را روی صورتم حس می کنم. دیگر سردم نیست. پس مردن این گونه است؟! من مرده ام؟ نوری را در دوردست، از پشت پلکهایم لمس می کنم. با ترس و لرز، چشمانم را باز می کنم. چند ثانیه ای طول می کشد تا به نور عادت کنند. با دستم چشمهایم را فشار می دهم. بلافاصله متوجه موقعیت خود می شوم. روی تختی گوشه ی اتاق، کنار پنجره دراز کشیده ام. اتاق بسیار روشن است. روی هر چهار دیوار، پنجره هست. دو تا از پنجره ها تا نیمه باز هستند و به باد اجازه ی ورود می دهند. آفتاب با بی رحمی هر چه تمام تر، اتاق را مورد حمله قرار می دهد. میزی که یک پایه اش شکسته، در سمت دیگر اتاق دیده می شود. و دیگر چیزی در اتاق نیست. چرا! مثل اینکه هست! میز کوچکی کنار تخت، همراه با یک بشقاب سوپ داغ و یک لیوان آب رویش. ناگهان از تخت پایین می پرم. هر چه توان دارم، در حنجره ام جمع می کنم و فریاد می زنم: کسی اینجا هست؟! صدایی به گوش نمی رسد. دوباره فریاد می زنم. هیچ. چند لحظه بی حرکت می ایستم. سپس یادم می افتد که چقدر گرسنه و تشنه ام. مهم نیست چه کسی این غذا را برایم آماده کرده؛ وقت برای فهمیدنش زیاد است. با اندکی تأمل، روی لبه ی تخت می نشینم و میز را جلو می کشم. با ولع تمام شروع به خوردن می کنم. خوشمزه است؛ فقط حیف که زود تمام شد! تمام آب را یک نفس می نوشم. خوب، بهتر شد. لااقل الان زیاد گرسنه نیستم. از روی تخت بلند می شوم و به سمت پنجره ی روی دیوارِ روبرو می روم. به بیرون نگاهی می اندازم؛ دیواری بسیار بلند جلوی پنجره را گرفته است. به سراغ پنجره ی دیگری می روم. پرده های آن، با وزیدن هر نسیم تکان می خورد. منظره ی جالبی از این پنجره پیداست؛ حیاطی کوچک با باغچه ای پژمرده و خشکیده. پیرمردی با بیلچه ی باغبانی در دست، روی زمین قوز کرده و بیلچه را در خاک باغچه فرو برده است. کلاه آفتابگیرش مانع از آن می شود که صورتش را ببینم. حتماً همین پیرمرد من را به اینجا آورده. غیر از او چه کس دیگری می تواند باشد؟! صدایش می کنم. «ببخشید آقا!». جواب نمی دهد. رویم را بر می گردانم و به سمت درِ اتاق می روم. از اتاق خارج شده و با راهرویی تاریک و غبار گرفته روبرو می شوم. به آهستگی به سوی دیگر راهرو رفته و درِ دیگری را باز می کنم. آشپزخانه؟ حتماً غذا را اینجا آماده کرده اند. در گوشه ی آشپزخانه، متوجه یک یخچال از مُد افتاده ی قدیمی می شوم. بازش می کنم؛ هیچ چیز درونش نیست! پس آن سوپ را از چه چیز درست کرده بودند؟! به طرف درِ انتهای آشپزخانه که ظاهراً به بیرونِ خانه باز می شود، حرکت می کنم. دستگیره ی در را چرخانده و از خانه خارج می شوم. پیرمرد هنوز در باغچه است. دستی روی شانه اش می گذارم و صدایش می زنم. هنوز بی حرکت است. این پیرمرد هم مثل بقیه خشکش زده است؟! امکان ندارد! پس چه کسی من را اینجا آورده؟ سوپ؟ آب؟ باز هم همان احساس مسخره ی دیوانگی به سراغم می آید. نه! امروز دیگر نه! من کجا هستم؟
درِ نرده ای حیاط را باز کرده و به کوچه ای باریک پا می گذارم. بادی خنک صورتم را می نوازد. خورشید با زاویه ای کم، نور خود را بدون درنگ نثار شهر دیوانه می کند. به اطراف نگاه می کنم. خانه هایی کوچک، که اکثراً مانند خانه ی آن پیرمرد، حیاط و باغچه ی کوچکی دارند، فضای کوچه را پر کرده اند. به تقاطع کوچه با خیابانی شیبدار می رسم. این مکان خیلی برایم آشنا است! قبلاً اینجا را دیده ام! همه چیز مثل همان موقع است؛ کتابفروشی در جنوب شرقی چهارراه قرار دارد. ماشین بستنی فروشی روبری آن پارک شده. روی سقف ماشین تابلویی جلب توجه می کند: «بستنی های فندقی مسترز». حتی این ماشین را هم به خاطر می آورم. این مربوط به بیست، سی سال گذشته می شود؛ آن روز، دست در دست مادرم از این خیابان عبور می کردیم که ماشین را دیده بودم. وسط زمستان بود؛ ولی بدجوری هوس بستنی کرده بودم. مادرم را مجبور کردم که یک بستنی فندقی با کاکائو برایم یخرد. همه چیز سر جایش است: ماشین، کتابفروشی، پارک کوچکی واقع در شمال چهارراه. فقط به جای یک خانه ی یک طبقه ی قدیمی نبش خیابان، ساختمانی چهار طبقه ساخته اند.
کمی آرام تر می شوم. به نظرم می رسد از اینجا می توانم مسیر ایستگاه قطار را پیدا کنم. ولی نه! هنوز نمی توانم برگردم. برای کار مهمی به اینجا آمده ام. بعد از این همه جستجو و سختی، نمی خواهم بی نتیجه بمانم. راه بالای تقاطع را انتخاب می کنم و به آرامی راه می افتم. آفتاب کمی چشمانم را اذیت می کند. نمی توانم بیش از چند متر، جلوی پایم را ببینم و انتهای خیابان معلوم نیست؛ ولی یادم مانده که به کجا می رسد: قبرستان کوچکی که خیلی وقت است دیگر کسی را آنجا دفن نمی کنند. می گفتند ظرفیتش کامل شده. اما یادم می آید وقتی بچه بودم، چند بار عده ای را دیدم که در حال حمل کردن چیزی روی دوششان، وارد آن قبرستان شدند.
ساعتم هنوز کار نمی کند. عجیب تر اینکه همه ی ساعتهای شهر نیز از کار افتاده اند. ولی حدس می زنم پانزده دقیقه طول کشیده تا به دروازه ی قبرستان برسم. مجسمه ی طاووسِ سردرِ دروازه به طرز ترسناکی به من خیره شده است. بچه که بودم، هیچ وقت جرأت نداشتم داخل قبرستان شوم. می دانم برای کارهای مهم تری به اینجا آمده ام، ولی نمی توانم به وسوسه ی ورود به قبرستان غلبه کنم. علیرغم میل خودم، یک درِ دروازه را هل می دهم و در با صدای غژغژی بلند باز می شود.
4 comments:
dastanet pichide hast man ke hanooz jahate dastano nafahmidam :D
baghiasho nemigzari?
toro khoda kaveh...yani entezar dari inhamaro bekhoonam??? taze man fasle 1 o 2 ro ham nakhoondam:D ooooooooooooooooooooooooofffffffff
:D
baghiasho age tond tond bezaram tamum mishe khob! :P hanuz edamash nadadam!
soheil to ke enghad tanbal nabudi! :D bekhun dige! ;)
Post a Comment