2
گوشهایم را تیز می کنم تا شاید صدا را دوباره بشنوم. مدتی می گذرد. دیگر صدایی نمی شنوم. فقط خیال بوده. در طول مدتی که به این شهر ویران وارد شده ام، هیچ صدایی به غیر از صدای پای خودم و زوزه ی باد که درون درختان بدون برگ می پیچد، نشنیده ام. شاید به همین خاطر است که هر از چند گاهی صدایی را به دلخواه خودم حس می کنم.
خیابان را بدون هیچ حادثه ی دیگری پشت سر می گذارم. چند وقت است که چیزی نخورده ام؟! نمی دانم. ساعتم را از جیب اورکتم در می آورم و به صفحه اش زل می زنم؛ هنوز عقربه هایش بی حرکتند. فقط از روی شدت تشنگی و گرسنگیم و طلوع و غروب خورشید، می توانم حدس بزنم که از زمان ورودم به شهر، حداقل یک روز و نیم گذشته. در این خانه های لعنتی باید چیزی برای خوردن پیدا شود! تا حالا به چند خانه سرک کشیده ام. هیچ چیز. حتی کمی آب گندیده هم پیدا نکرده ام. انگار یک غول گرسنه تمام غذاها و نوشیدنی های شهر را یکجا بلعیده!
باز هم یک چهارراه دیگر. می دانم ماشینی از خیابان عبور نمی کند؛ ولی طبق عادت دو طرف خیابان را نگاه می کنم و به طرف دیگر می رسم. تابلوی خیابان، کج شده، «خیابان سنت کلودو» را نشان می دهد. چند خیابان دیگر باید بروم؟ چقدر مانده تا برسم؟ همه چیز از دستم خارج شده. زمان، مسافت، مسیر، افکارم. آهی می کشم و چند متر اول خیابان سنت کلودو را طی می کنم. به نظر می آید کمی از خیابان قبلی پهنتر باشد. شاید به اندازه ای که سه ماشین کنار هم از آن عبور کنند. سنگفرش نیست. آسفالتی کهنه و پر از ترک، رویش را پوشانده. چند مغازه ی خوار و بار فروشی در یک جا جمع شده اند. درهایشان باز است. چند نفری بی حرکت درونشان ایستاده اند. یعنی ممکن است چیزی برای خوردن آنجا پیدا شود؟ با حرکتی سریع خودم را جلوی مغازه ها، در سمت چپ خیابان می رسانم. کرکره ی ویترین ها بسته است و نمی توانم از بیرون مغازه بفهمم چه چیزی پشت آنهاست. به یکی از آنها، که بالای درش تابلوی «راجرز اند میلستون» نصب شده، وارد می شوم. اگر فقط تکه ای نان باشد! زنگوله ی در به صدا در می آید. انتظار پاسخ یا عکس العملی از افراد درون مغازه ندارم. درون ویترین را نگاه می کنم. هیچ چیز! سرم را برگردانده و اطراف مغازه را می گردم. هیچ چیز نیست. مقداری پول خرد، زیر دستان مردی که حتماً صاحب مغازه بوده، به چشم می خورد. ناامید، از مغازه خارج می شوم. لعنت به این شهر! چه اتفاقی برای این مردم افتاده؟! من اینجا چه کار می کنم؟
ناگهان متوجه می شوم این خیابانی نیست که من در آن بودم! این خیابان سنت کلودو نیست! مگر می شود؟! سرم را به عقب می چرخانم و دوباره به مغازه نگاه می کنم. «راجرز اند میلستون». خودش است. دومرتبه به اطراف نگاهی می اندازم. خیابان عوض شده! دیگر آن آسفالت زمخت و پرترک را ندارد. سنگفرش است. نه! نه! دارم دیوانه می شوم!
ماشین های قدیمی، جایشان را به چند ماشین اسپرت و کمی جدیدتر داده اند. خانه ها تغییر کرده. وقتی وارد مغازه می شدم، خورشید در وسط آسمان بود؛ اما حالا، تا چند دقیقه ی دیگر غروب خواهد کرد! برای چند لحظه، یا شاید هم چند دقیقه، بی حرکت ایستاده ام. ذهنم خالی شده. بهتر است بگویم «خالی تر» شده. نمی توانم به چیزی فکر کنم. واقعاً دیوانه شده ام؟! خودم را روی زمین می اندازم. دیگر رمقی برایم نمانده. سرم را درون دو دستم می گیرم و چشمانم را می بندم. می ترسم چشمانم را باز کنم و همه چیز دوباره عوض شود.
نمی دانم چقدر گذشته؛ ولی سعی می کنم آنقدر در این حالت بمانم تا شاید وقتی چشمانم را باز کردم، هه چیز مثل یک رؤیا از بین برود. با تردید، پلک هایم را از هم باز می کنم. هوا تاریک شده. فقط نور ماه نصفه و نیمه و ستاره های کم فروغ در فضا پراکنده شده است. هنوز همه چیز همان طور باقی مانده.
1 comment:
bale bahale kheli gharib bood mano yade ye sastani mindaze ke kheli vaght pish khondam esmesham yadam nemiad esmesh shahe akhar ya yechizi to hamin mayeha bood :D
Post a Comment