Thursday, May 15, 2008

امید بی سرانجام


می توان در پس هر چهره ی شاد

به تماشای جدایی بنشست،

که چطور اینگونه

می دهد این همه احساس به باد

می توان در دل هر روزنه ی روشن و دور

به امید کمی تاریکی بود؛

به امید خلائی بی پایان

که برد هر چه وجود است ز یاد

اندکی تنهایی، کمی بیماری رواست.

لحظه ای بی خبر از هر چه دقایق، زیباست.

گاهی،

دل از انسان بیزار،

مملو از زمزمه ها می گردد.

اما،

به چه سان می شکند،

گر بداند که دگر،

همه دل ها ز خدا بی خبرند؟!...

26/02/1387

2 comments:

Anonymous said...

باز تابستون شد و شما طبع شاعری پیدا کردی ها

Extreme Boy said...

tabestun nashod! sare emtehan rizai in she'ro goftam! :D riazi ba'es mishe tab'e sha'eri peyda konam! :P ya shayadam enghad feshar umade behem sare emtehan ke tarjih dadam she'r begam! ;;)