Friday, October 26, 2007

پیچیده - فصل سه

3

نسیم ملایمی را روی صورتم حس می کنم. دیگر سردم نیست. پس مردن این گونه است؟! من مرده ام؟ نوری را در دوردست، از پشت پلکهایم لمس می کنم. با ترس و لرز، چشمانم را باز می کنم. چند ثانیه ای طول می کشد تا به نور عادت کنند. با دستم چشمهایم را فشار می دهم. بلافاصله متوجه موقعیت خود می شوم. روی تختی گوشه ی اتاق، کنار پنجره دراز کشیده ام. اتاق بسیار روشن است. روی هر چهار دیوار، پنجره هست. دو تا از پنجره ها تا نیمه باز هستند و به باد اجازه ی ورود می دهند. آفتاب با بی رحمی هر چه تمام تر، اتاق را مورد حمله قرار می دهد. میزی که یک پایه اش شکسته، در سمت دیگر اتاق دیده می شود. و دیگر چیزی در اتاق نیست. چرا! مثل اینکه هست! میز کوچکی کنار تخت، همراه با یک بشقاب سوپ داغ و یک لیوان آب رویش. ناگهان از تخت پایین می پرم. هر چه توان دارم، در حنجره ام جمع می کنم و فریاد می زنم: کسی اینجا هست؟! صدایی به گوش نمی رسد. دوباره فریاد می زنم. هیچ. چند لحظه بی حرکت می ایستم. سپس یادم می افتد که چقدر گرسنه و تشنه ام. مهم نیست چه کسی این غذا را برایم آماده کرده؛ وقت برای فهمیدنش زیاد است. با اندکی تأمل، روی لبه ی تخت می نشینم و میز را جلو می کشم. با ولع تمام شروع به خوردن می کنم. خوشمزه است؛ فقط حیف که زود تمام شد! تمام آب را یک نفس می نوشم. خوب، بهتر شد. لااقل الان زیاد گرسنه نیستم. از روی تخت بلند می شوم و به سمت پنجره ی روی دیوارِ روبرو می روم. به بیرون نگاهی می اندازم؛ دیواری بسیار بلند جلوی پنجره را گرفته است. به سراغ پنجره ی دیگری می روم. پرده های آن، با وزیدن هر نسیم تکان می خورد. منظره ی جالبی از این پنجره پیداست؛ حیاطی کوچک با باغچه ای پژمرده و خشکیده. پیرمردی با بیلچه ی باغبانی در دست، روی زمین قوز کرده و بیلچه را در خاک باغچه فرو برده است. کلاه آفتابگیرش مانع از آن می شود که صورتش را ببینم. حتماً همین پیرمرد من را به اینجا آورده. غیر از او چه کس دیگری می تواند باشد؟! صدایش می کنم. «ببخشید آقا!». جواب نمی دهد. رویم را بر می گردانم و به سمت درِ اتاق می روم. از اتاق خارج شده و با راهرویی تاریک و غبار گرفته روبرو می شوم. به آهستگی به سوی دیگر راهرو رفته و درِ دیگری را باز می کنم. آشپزخانه؟ حتماً غذا را اینجا آماده کرده اند. در گوشه ی آشپزخانه، متوجه یک یخچال از مُد افتاده ی قدیمی می شوم. بازش می کنم؛ هیچ چیز درونش نیست! پس آن سوپ را از چه چیز درست کرده بودند؟! به طرف درِ انتهای آشپزخانه که ظاهراً به بیرونِ خانه باز می شود، حرکت می کنم. دستگیره ی در را چرخانده و از خانه خارج می شوم. پیرمرد هنوز در باغچه است. دستی روی شانه اش می گذارم و صدایش می زنم. هنوز بی حرکت است. این پیرمرد هم مثل بقیه خشکش زده است؟! امکان ندارد! پس چه کسی من را اینجا آورده؟ سوپ؟ آب؟ باز هم همان احساس مسخره ی دیوانگی به سراغم می آید. نه! امروز دیگر نه! من کجا هستم؟

درِ نرده ای حیاط را باز کرده و به کوچه ای باریک پا می گذارم. بادی خنک صورتم را می نوازد. خورشید با زاویه ای کم، نور خود را بدون درنگ نثار شهر دیوانه می کند. به اطراف نگاه می کنم. خانه هایی کوچک، که اکثراً مانند خانه ی آن پیرمرد، حیاط و باغچه ی کوچکی دارند، فضای کوچه را پر کرده اند. به تقاطع کوچه با خیابانی شیبدار می رسم. این مکان خیلی برایم آشنا است! قبلاً اینجا را دیده ام! همه چیز مثل همان موقع است؛ کتابفروشی در جنوب شرقی چهارراه قرار دارد. ماشین بستنی فروشی روبری آن پارک شده. روی سقف ماشین تابلویی جلب توجه می کند: «بستنی های فندقی مسترز». حتی این ماشین را هم به خاطر می آورم. این مربوط به بیست، سی سال گذشته می شود؛ آن روز، دست در دست مادرم از این خیابان عبور می کردیم که ماشین را دیده بودم. وسط زمستان بود؛ ولی بدجوری هوس بستنی کرده بودم. مادرم را مجبور کردم که یک بستنی فندقی با کاکائو برایم یخرد. همه چیز سر جایش است: ماشین، کتابفروشی، پارک کوچکی واقع در شمال چهارراه. فقط به جای یک خانه ی یک طبقه ی قدیمی نبش خیابان، ساختمانی چهار طبقه ساخته اند.

کمی آرام تر می شوم. به نظرم می رسد از اینجا می توانم مسیر ایستگاه قطار را پیدا کنم. ولی نه! هنوز نمی توانم برگردم. برای کار مهمی به اینجا آمده ام. بعد از این همه جستجو و سختی، نمی خواهم بی نتیجه بمانم. راه بالای تقاطع را انتخاب می کنم و به آرامی راه می افتم. آفتاب کمی چشمانم را اذیت می کند. نمی توانم بیش از چند متر، جلوی پایم را ببینم و انتهای خیابان معلوم نیست؛ ولی یادم مانده که به کجا می رسد: قبرستان کوچکی که خیلی وقت است دیگر کسی را آنجا دفن نمی کنند. می گفتند ظرفیتش کامل شده. اما یادم می آید وقتی بچه بودم، چند بار عده ای را دیدم که در حال حمل کردن چیزی روی دوششان، وارد آن قبرستان شدند.

ساعتم هنوز کار نمی کند. عجیب تر اینکه همه ی ساعتهای شهر نیز از کار افتاده اند. ولی حدس می زنم پانزده دقیقه طول کشیده تا به دروازه ی قبرستان برسم. مجسمه ی طاووسِ سردرِ دروازه به طرز ترسناکی به من خیره شده است. بچه که بودم، هیچ وقت جرأت نداشتم داخل قبرستان شوم. می دانم برای کارهای مهم تری به اینجا آمده ام، ولی نمی توانم به وسوسه ی ورود به قبرستان غلبه کنم. علیرغم میل خودم، یک درِ دروازه را هل می دهم و در با صدای غژغژی بلند باز می شود.

Friday, October 05, 2007

پیچیده - فصل دو

2

گوشهایم را تیز می کنم تا شاید صدا را دوباره بشنوم. مدتی می گذرد. دیگر صدایی نمی شنوم. فقط خیال بوده. در طول مدتی که به این شهر ویران وارد شده ام، هیچ صدایی به غیر از صدای پای خودم و زوزه ی باد که درون درختان بدون برگ می پیچد، نشنیده ام. شاید به همین خاطر است که هر از چند گاهی صدایی را به دلخواه خودم حس می کنم.

خیابان را بدون هیچ حادثه ی دیگری پشت سر می گذارم. چند وقت است که چیزی نخورده ام؟! نمی دانم. ساعتم را از جیب اورکتم در می آورم و به صفحه اش زل می زنم؛ هنوز عقربه هایش بی حرکتند. فقط از روی شدت تشنگی و گرسنگیم و طلوع و غروب خورشید، می توانم حدس بزنم که از زمان ورودم به شهر، حداقل یک روز و نیم گذشته. در این خانه های لعنتی باید چیزی برای خوردن پیدا شود! تا حالا به چند خانه سرک کشیده ام. هیچ چیز. حتی کمی آب گندیده هم پیدا نکرده ام. انگار یک غول گرسنه تمام غذاها و نوشیدنی های شهر را یکجا بلعیده!

باز هم یک چهارراه دیگر. می دانم ماشینی از خیابان عبور نمی کند؛ ولی طبق عادت دو طرف خیابان را نگاه می کنم و به طرف دیگر می رسم. تابلوی خیابان، کج شده، «خیابان سنت کلودو» را نشان می دهد. چند خیابان دیگر باید بروم؟ چقدر مانده تا برسم؟ همه چیز از دستم خارج شده. زمان، مسافت، مسیر، افکارم. آهی می کشم و چند متر اول خیابان سنت کلودو را طی می کنم. به نظر می آید کمی از خیابان قبلی پهنتر باشد. شاید به اندازه ای که سه ماشین کنار هم از آن عبور کنند. سنگفرش نیست. آسفالتی کهنه و پر از ترک، رویش را پوشانده. چند مغازه ی خوار و بار فروشی در یک جا جمع شده اند. درهایشان باز است. چند نفری بی حرکت درونشان ایستاده اند. یعنی ممکن است چیزی برای خوردن آنجا پیدا شود؟ با حرکتی سریع خودم را جلوی مغازه ها، در سمت چپ خیابان می رسانم. کرکره ی ویترین ها بسته است و نمی توانم از بیرون مغازه بفهمم چه چیزی پشت آنهاست. به یکی از آنها، که بالای درش تابلوی «راجرز اند میلستون» نصب شده، وارد می شوم. اگر فقط تکه ای نان باشد! زنگوله ی در به صدا در می آید. انتظار پاسخ یا عکس العملی از افراد درون مغازه ندارم. درون ویترین را نگاه می کنم. هیچ چیز! سرم را برگردانده و اطراف مغازه را می گردم. هیچ چیز نیست. مقداری پول خرد، زیر دستان مردی که حتماً صاحب مغازه بوده، به چشم می خورد. ناامید، از مغازه خارج می شوم. لعنت به این شهر! چه اتفاقی برای این مردم افتاده؟! من اینجا چه کار می کنم؟

ناگهان متوجه می شوم این خیابانی نیست که من در آن بودم! این خیابان سنت کلودو نیست! مگر می شود؟! سرم را به عقب می چرخانم و دوباره به مغازه نگاه می کنم. «راجرز اند میلستون». خودش است. دومرتبه به اطراف نگاهی می اندازم. خیابان عوض شده! دیگر آن آسفالت زمخت و پرترک را ندارد. سنگفرش است. نه! نه! دارم دیوانه می شوم!

ماشین های قدیمی، جایشان را به چند ماشین اسپرت و کمی جدیدتر داده اند. خانه ها تغییر کرده. وقتی وارد مغازه می شدم، خورشید در وسط آسمان بود؛ اما حالا، تا چند دقیقه ی دیگر غروب خواهد کرد! برای چند لحظه، یا شاید هم چند دقیقه، بی حرکت ایستاده ام. ذهنم خالی شده. بهتر است بگویم «خالی تر» شده. نمی توانم به چیزی فکر کنم. واقعاً دیوانه شده ام؟! خودم را روی زمین می اندازم. دیگر رمقی برایم نمانده. سرم را درون دو دستم می گیرم و چشمانم را می بندم. می ترسم چشمانم را باز کنم و همه چیز دوباره عوض شود.

نمی دانم چقدر گذشته؛ ولی سعی می کنم آنقدر در این حالت بمانم تا شاید وقتی چشمانم را باز کردم، هه چیز مثل یک رؤیا از بین برود. با تردید، پلک هایم را از هم باز می کنم. هوا تاریک شده. فقط نور ماه نصفه و نیمه و ستاره های کم فروغ در فضا پراکنده شده است. هنوز همه چیز همان طور باقی مانده.

به سختی بدنم را تکان می دهم و می ایستم. اگر همین وضع ادامه پیدا کند، تا چند ساعت دیگر خواهم مرد! هوا سرد است؛ و می شود گفت تقریباً دو روز است چیزی نخورده ام. کم کم به این فکر می افتم که برگردم به ایستگاه قطار و منتظر بنشینم تا قطاری از راه برسد. اما تا ایستگاه خیلی راه است. علاوه بر این، راه را هم گم کرده ام. درحالی که بدنم می لرزد، اورکتم را به دور خود پیچیده و چند قدمی به سمتی که به نظر می رسد انتهای خیابان باشد، بر می دارم. اما دیگر نمی توانم؛ ناگهان پاهایم از حرکت ایستاده و روی زمین ولو می شوم. سعی می کنم دوباره بایستم. نمی شود. نه ذهنم قدرت فرماندهی به پاها و بازوانم را دارد، و نه پاها و بازوانم توان فرمانبرداری. در همان حال، کنار خیابان و چند سانتیمتر مانده تا پیاده رو، پلکهایم روی هم می افتد. آخرین صحنه ای که می بینم، این است: دریچه ی فاضلاب زیر جدول پیاده رو، درِ خانه ای بالای آن، و چند لکه ی نور که کنارِ در ساختمان می رقصند...

Monday, October 01, 2007

پیچیده - فصل یک

1

ساختمانی رنگ و رورفته، درها و پنجره هایش شکسته، سفالهای سقف شیروانیش ریخته، لباسهای از-چندین-سال-پیش خشک شده ی هنوز آویزان روی بند، ساکنان شیون-در-گلو مانده ی غافلگیر شده، و استخوان های سگی کنار در ورودی، منظره ای دلنواز روبروی چشمانم پدید آورده است! بی اختیار راهم را کج می کنم و به سوی دیگر برمی گردم؛ این منظره هم دست کمی از دیگری ندارد. سرم را بالا می گیرم و تا انتهای خیابان سنگفرش شده را برانداز می کنم؛ گویی سنگفرش های خیابان سالهاست که پای رهگذری را روی خود حس نکرده اند. مسیرم را در امتداد خیابان دنبال می کنم. جرأت ندارم اطرافم را نگاه کنم؛ می ترسم دوباره با تصویری که چند ساعت پیش دیدم، روبرو شوم. وحشتناک بود! چند خیابان پایین تر ؛ مردی جلوی خانه اش ایستاده بود و با چنگکی فلزی و چاقوی پنیرخوری، پسری را که به نظر فرزندش بود، سلاخی می کرد! مرد بدون توجه به عبور من، که فکر می کنم تنها عابر چند سال اخیر در این شهر باشم، چاقو را در پهلوی پسرک فرو کرده بود. از هیچ کدام کوچکترین صدایی شنیده نمی شد. بی حرکت و ساکن در آغوش یکدیگر بودند.

فقط آن مرد و پسر نبودند که بی حرکت و بی صدا دیدمشان. همه ی کسانی که از دیروز تا حالا دیده ام، این گونه بودند. ناگهان پایم روی جسمی تیز می رود. اه! میخ های لعنتی! در این دو روز، خیلی از این میخ ها در کفشم فرو رفته اند. بعد از خارج کردن میخ از ته کفشم، سرم را بالا می آورم. فقط چند متر از آن ساختمان متروک دور شده ام. سمت چپم ماشینی سبز رنگ و قدیمی پارک شده. پنجره هایش همه بسته است. شیشه هایش تیره است. داخل ماشین را نمی توان به راحتی دید. خم می شوم و صورتم را به شیشه نزدیک می کنم تا نگاهی به درون آن بیندازم. هیچی. نه! کسی هست! روی صندلی عقب دراز کشیده. تقریباً چمباتمه زده. کلاهی پشمی را در دستانش گرفته است. با دستم ضربه ای به شیشه ی عقب می زنم. هر چند می دانم که او هم، مثل همه ی کسانی که قبلاً دیده ام، هیچ عکس العملی نشان نخواهد داد. بدنم را راست می کنم و به سمت دیگر خیابان نگاه می اندازم. هنوز همان ساختمان قدیمی پیش رویم است. به خودم قول می دهم که تا پایان خیابان، دیگر سرم را بالا نیاورم. در حالی که چشمانم به زمین دوخته شده، راه می افتم. هنوز چند قدمی بیشتر نرفته ام که صدایی از دور به گوشم می رسد. نمی خواهم اطراف را نگاه کنم! ولی سرم را بالا می آورم. صدا از کدام سمت بود؟!

* توضیح: شاید بهتر باشه اسم اینو «فصل» نذارم! چون کوتاه تر از فصله! ولی خوب! همینه که هست! ;)