این دفعه نمی خوام شعر بنویسم. حال شعر گفتن ندارم. به هیچی نمی تونم فکر کنم. می خوام بخوابم؛ نمی خوام هیچ صدایی بشنوم. اگه یه ذره دیگه این وضعیت ادامه پیدا کنه، نمی دونم که بازم می تونم تحمل کنم یا نه... فقط می خوام همه چی تموم شه؛ مهم نیست خوب تموم شه یا بد. فقط می خوام تموم شه! همین الانخدایا
...
سرم داره می ترکه. به زور دارم اینارو می نویسم. چرا این زندگی این جوریه؟ این زندگی سگی تا کی می خواد ادامه داشته باشه؟ تا حالا به این نتیجه رسیدی که تو زندگی، هیچ کس به درد آدم نمی خوره به غیر از خود آدم؟؟ حالا من به این نتیجه رسیدم که بعضی وقتا خودمم به درد خودم نمی خورم... مثل همین الان
فقط می خوام بخوابم
ولم کنید، نمی خواد دلداریم بدید. نمی خواد بگید "منم اینجوری شدم". نمی خواد
اه
...
9 comments:
zendeghie saghi chie nashokri mikoni dighe khob yezare chizaye khoob ro ham bebin :-( man bahat hamdardi mikonam :-S
na shokri nemikonam; vagheEyate... shayad zendegie baghie sagi-tar bashe, khodeshun nemidunan
zendegi ghashange.
eyyy... zendegiiii... har chi mikeshim az daste in zendegie! vali... are, shayad ghashange...
benazaram bastegi dare bekhai chetori bashe.
khob hame mikhan zendegi ghashang bashe, vali hamishe har chi to mikhay ke nemishe...
hala ba ham sobat mikonim ... :D
"anonymous" kie?! :D
یه بار دیگه که تحت فشار باشی
از این نتیجه :
" تا حالا به این نتیجه رسیدی که تو زندگی، هیچ کس به درد آدم نمی خوره به غیر از خود آدم؟؟"
خواهی به این نتیجه رسید که همه به درد می خورن کافیه بلد باشی به درد بخورشون کنی !
به این می گن طرز نگاه ابزاری
( توصیه نمی شود )
ا
>:) X 10 ^ ...
Post a Comment