Wednesday, November 21, 2007

پیچیده - فصل چهار

4

وارد محوطه ی جلوی دروازه می شوم؛ محوطه ای به بزرگی یک زمین تنیس. تیرک هایی چوبی آن را از بقیه ی قبرستان جدا کرده اند. زمینش خاکی است و در جاهایی علف های پراکنده ای روییده اند. چند میز و نیمکت شکسته کنار دیوار، پشت دروازه، در حال پوسیدن است. یک درِ کوتاه و چوبی روبروی دروازه ی اصلی در سمت دیگر محوطه دیده می شود. احتمالاً برای دسترسی به قبرها باید از آن وارد شد. چند قدم به جلو بر می دارم تا به در چوبی برسم. خاک زمین خیلی نرم است، شبیه ماسه. کفشهایم کمی در آن فرو می رود. به در که می رسم، احساس خوشایندی به سراغم می آید. اینجا حداقل اگر کسی حرفی نزند یا به ورود من عکس العملی نشان ندهد، می دانم که چیز عجیبی نیست؛ همه مرده اند! در این یک مورد می توانم مطمئن باشم. در چوبی با تکه ای سیم فلزی به تیرک کنارش قفل شده. ولی آنقدر کوتاه هست که بتوان از رویش عبور کرد. ابتدا پای راستم را بلند می کنم و طرف دیگر در می گذارم. پای چپم را که بلند می کنم، گوشه ی اورکتم به قسمت نوک تیز لبه ی در گیر می کند و با صدایی که در آن سکوت وحشتناک، بسیار بلند به نظر می آید، پاره می شود. اه! کمی مکث می کنم و دوباره پای چپم را بالا کشیده و در طرف دیگرِ در فرود می آورم. عملیات گذشتن از در که به پایان می رسد، رویم را به انتهای قبرستان می چرخانم و همه چیز را برانداز می کنم. چقدر قبر! چند نفر را اینجا دفن کرده اند؟ این محوطه، علیرغم مساحت نسبتاً کمی که دارد، تعداد بسیار زیادی قبر را در خود جای داده است. بعضی از گورها، مقبره های کوچک و بزرگی روی خود دارند. بعضی ها فقط به همان صلیب تنها اکتفا کرده اند و تعداد بسیار اندکی هم خالی هستند. شاید تعداد این قبور خالی به دَه نرسد. مگر آن وقتها نمی گفتند که ظرفیت قبرستان تکمیل شده و دیگر مرده ای را دفن نمی کنیم؟! پس این قبرهای بی صاحب چه هستند؟ همه ی جرأتم را در خودم جمع کرده و مسیر مستقیم روبروی در را پیش می گیرم. در این مسیر قبرهای خالی بیشتری وجود دارد. لابه لای قبرها علفهای کم پشتی رشد کرده اند که هرچه جلوتر می روم، انبوه تر می شوند. سعی می کنم تا آنجایی که می شود اسمهای روی قبرها را بخوانم. ولی بیشترشان بر اثر گذشت زمان کمرنگ شده یا از بین رفته اند. بعد از چند دقیقه گردش بین مرده ها، ناگهان اسمی روی یک قبر توجهم را جلب می کند: جاناتان رویز! چند بار چشمانم را باز و بسته می کنم و دوباره به اسم نگاهی می اندازم: جاناتان رویز! یعنی چه؟! من هنوز زنده ام! این قبر من است؟! به سرعت برمی گردم تا از در خارج شوم. ولی نیرویی مرموز از این کار منصرفم می کند. دوباره بر می گردم به سمت قبر خودم! در حالیکه از شدت ترس، ضربان قلب خودم را حس می کنم، از نزدیک نگاهش می کنم: «جاناتان رویز اسمیت، تولد: 4 ژانویه 1972. مرگ: 4 ژانویه». سال مرگ نوشته نشده. هر لحظه به ترس و شدت ضربان قلبم افزوده می شود. چرا 4 ژانویه؟! چه کسی این قبر را برای من ساخته؟ از کجا می دانسته من اینجا می میرم؟ اینها تنها بخش کوچکی از سؤالهایی است که در ذهنم می چرخند. یک لحظه به سرم می زند که قبر را بکَنم و درونش را ببینم. اما نه! می ترسم خودم آن زیر باشم! از وقتی پایم را به این شهر گذاشته ام، فهمیدم که باید انتظار هر اتفاقی را داشت! پس هیچ دور از ذهن نیست که جسد خودم را درون قبر ببینم! بر این وسوسه غلبه می کنم و هرچه توان در خودم دارم جمع کرده و به سختی به سمت در خروجی قبرستان راه می افتم. به در کوچک چوبی می رسم. باز است! به آرامی نگاهی به اطراف می اندازم. ضربان قلبم که کمی آرامتر شده بود، دوباره شدید و تند می شود. خیلی سریع از در عبور کرده و پس از پشت سر گذاشتن محوطه ی جلوی در اصلی، از قبرستان خارج می شوم. مسافت جلوی دروازه تا چهارراه را طی می کنم. دیدن این چهارراه آشنا کمی آرامم می کند. عرق سردی بر صورتم نشسته است. با گوشه ی کتم عرقم را پاک می کنم. آفتاب تقریباً به وسط آسمان رسیده. هر دقیقه که از ورودم به اینجا می گذرد، بیشتر مطمئن می شوم که حدسم درباره ی این شهر و علت آمدنم درست بوده است. تمام افکارم را متمرکز می کتم تا بلکه بتوانم راه رسیدن به خانه ی قدیمی اجدادیم را به خاطر بیاورم. تا آنجایی که یادم می آید، تقریباً در مرکز شهر و با تعدادی باغ و پارک احاطه شده بود. ولی هیچ گونه تصویری از مکانش ندارم. تنها تصاویر مبهمی از پارک روبرویش و بازی بچه ها در آن. بالاخره راه جنوبی را انتخاب کرده و با قدمهای سریع به سمتی که حدس می زنم مرکز شهر باشد، حرکت می کنم.